يحيى دولت آبادى
401
حيات يحيى ( فارسى )
و عاليتر از هرجهت خودبخود محو گردد و قضاوت حقيقى شده باشد . خلاصه پس از آگاهى بر وقوع اين واقعه مكتوب سختى بمحمد خان درگاهى رئيس كل نظميه نوشتم و اين بعد از ديده شدن عين كاشيهاى شكسته شده سردر مدرسه در عمارت كميسرى محل بود از روى اتفاق بتوسط يكى از كسان نگارنده در مكتوب مزبور نوشته شد اگر نظميه تكليفى در اين كار متوجه خود مىديده است از كسى ميترسيده كه روز روشن آن تكليف را ادا كرده باشد و مجبور باشد مانند دزد در شب تاريك باينكار اقدام نمايد اگر تصور ميكنيد اينها خدمت است باعليحضرت پادشاه پهلوى خير خدمت نيست بلكه خيانت است اين مكتوب رئيس مزبور را كه شخصى خودپسند است سخت عصبانى مىكند بطوريكه با تلفون از من ميپرسد اين مكتوب را بكى نوشتهايد ميگويم برئيس نظميه بيشتر عصبانى شده ميگويد مگر شما يك نماينده بيشتر هستيد جواب ميشنود مگر شما يك پاسبان بيشتر هستيد و سخن قطع مىشود نگارنده و طرف هردو درصدد هستيم مسئله را تعقيب نمائيم اما عبد اللّه خان امير لشگر طهماسبى كه اكنون حاكم نظامى تهران است بميان افتاده از نگارنده ميپرسد از كجا بر شما يقين شده است كه اين كار نظميه مىباشد جواب مىدهم از آنجا كه كاشيها در عمارت كميسرى در فلان محل در پس پردهئى ريخته است امير لشگر كه شخص حساسى است و اين گونه كارها را نميپسندد طورى متأثر مىشود كه دو كف دست خود را سخت به پيشانى مىزند كه تا مدتى اثرش در پيشانى او باقيست و افسوس مىخورد بهرصورت امير لشگر از نگارنده دوستانه تقاضا مىكند مسئله را مسكوت عنه بگذارم و كاركنان مدرسه سادات شبانه بروند وقفنامه مدرسه يعنى كاشيهاى شكسته را تحويل بگيرند و اين كار صورت ميگيرد اما كدورت ميان نگارنده و رئيس نظميه تا مدت طولانى باقى ميماند و در اثر همين قضيه براى اظهار قدرت كردن قسمتى از كاشيهاى سردر مدرسه سپهسالار ناصرى را هم كه نام ناصر الدينشاه در آن بوده است و با خط جلى زيباى استاد بىنظير ميرزا غلامرضاى خوشنويس نوشته شده است و در حكم گوهر گرانبها بود و هم قسمتى از كاشيهاى سردر مسجد شاه تهران را كه باز به خط خوش نوشته شده بود بمناسبت نام فتحعليشاه قاجار برميدارند و معلوم نميشود آنها را چه