يحيى دولت آبادى

378

حيات يحيى ( فارسى )

شهر تهران كه جشن فلاحتى بود و سردار سپه آنجا حاضر شد و نگارنده پهلوى او بودم و ثابت پهلوى من ثابت از من خواست كه از سردار سپه تقاضا كنم واعظ قزوينى را مرخص كند به خانه خود برگردد سردار سپه شنيد كه او اين تقاضا را دارد جواب داد حالا موقع ندارد و بايد اينجا بماند نگارنده احساس كردم اين درخواست ثابت در وجود سردار سپه اثر خوش نبخشيد چونكه بتقاضاكننده هم خوشبين نبود . روز هفتم آبانماه ساعت ميان پنج و شش كه هوا تاريك بود مجلس شورايملى با جلسه علنى منعقد بود و چراغها ميسوخت در مجلس يعنى در فضاى نگارستان هياهوئى برخاست و صداى چندين تير رولور به گوش رسيد بعلاوه شليكى به طرف عمارت مجلس و طالار جلسه عمومى شد كه شيشه‌ها را شكسته گلوله بچهلچراغها خورد بعضى را شكست و ريخت مجلس برهم خورد نمايندگان و تماشائيها همه رفتند تنها نگارنده و اسماعيل خان سردار صولت نماينده قشقائى در جاى خود نشسته‌ايم بالاخره ما هم ميرويم ببينيم چه خبر بود و اگر مجلس ديگر برپا نميشود روانه گرديم در ميان طالار يك تاى كفش سرپائى نماينده لرستان كه روحانى تجددنمائى است ديده مىشود كه بجا مانده و با يك تاى كفش فرار كرده است بسرسراى عمارت ميرسيم هيئت رئيسه مجلس ديده ميشوند كه با رئيس كميسرى محل محمد عليخان گفتگو ميكنند و ميپرسند چه واقع شد او با حال اضطراب جواب ميدهد چيزى نبود شخص ناشناسى يكى دو تير رو بمجلس خالى كرد پليس او را دنبال نمود فرار كرد هيئت رئيسه به اين جواب قانع شده برميگردند تا جلسه را برپا كنند ولى عده‌ئى از نمايندگان رفته‌اند و عدد كافى نيست متفرق ميشوند . نگارنده چند دقيقه بعد از ديگران فرود آمده ميخواهد از بهارستان بيرون برود زير سردر كه طاقنمائى كوچك دارد مشتمل بر دو جاى قراول است و به روى همين سردر تاريخ تأسيس مجلس شورايملى بعنوان عدل مظفر نوشته شده ميبينم دو نفر يكى مرد چهل پنجاه ساله و ديگرى جوان بيست و دو سه ساله با حالت بسيار پريشان تكيه بدر داده ايستاده‌اند مرد مزبور كه از دور مرا ميبيند آهسته چيزى به آن جوان ميگويد و جوان برگشته نگاهى به من كرده با اشاره سر جواب منفى به او ميدهد در اين