يحيى دولت آبادى

300

حيات يحيى ( فارسى )

صحبت بداريم شاه با جثه كوچك خود در كسوت نظامى روى صندلى نشسته سردار سپه را با آنقامت برازنده در برابر خود ميبيند ايستاده سلام ميدهد و ميگويد اتومبيل حاضر است بيدرنگ جواب سلام داده از جاى جسته روانه مىشود و سردار سپه و رئيس دولت او را راه مياندازند و برميگردند با حاضرين بصحبت ميپردازند . بديهى است سردار سپه ميداند شاه كجا ميرود و براى چه ميرود اما هيچ به روى خود نميآورد و خوددارى مىكند كه مسئله تا دم آخر سير خود را كرده برهم خوردنش بيشتر براى او قدرت و عظمت توليد كند و براى شاه و وليعهد و رئيس دولت خوارى و خفت . سردار سپه بعد از سنجيدن اطراف كار و اطمينان يافتن از هركجا كه لازم باشد در آن دم آخر كه وليعهد ميخواهد روانه شود هيئت دولت را تهديد كرده نارضائى خود را به مسافرت او بشاه و بوزراء مىرساند و كوشش بسيار شاه و وليعهد و هيئت دولت در اجراى فرمان و فرستادن وليعهد به كلى بىنتيجه مانده و وليعهد با نهايت خفت از منزل نقل مكان كرده به خانه خود برميگردد و كدورت باطنى ميان سردار سپه و وليعهد بملالت ظاهرى ميرسد شاه بعد از اين از سردار سپه گله مىكند ( چنان كه نگارنده خود از سردار سپه شنيده است ) و ميگويد شما وليعهد را از رفتن بآذربايجان منع كرديد سردار سپه جواب ميدهد اعليحضرت هم در صدور فرمان حكومت آذربايجان وليعهد با من مشورت نكرديد و الا عرض ميكردم صلاح نيست . موفقيت سردار سپه بجلوگيرى از مسافرت وليعهد به او جرئت ميدهد كه بتواند در مخالفت كردن با شاه و وليعهد بيش از پيش جلو برود و هم بر بىاعتنائى او برئيس دولت افزوده مىشود تا آنكه بشرح ذيل او را باستعفا دادن واداشته خود رئيس دولت ميگردد . سردار سپه از شاه تقاضا مىكند او را رئيس الوزراء نمايد شاه كه در قضيه وليعهد كمال دلتنگى را دارد و خود را محبوس محترمى در چنگال وزير جنگ مشاهده مىكند تقاضاى او را با يك شرط ميپذيرد و آن اين است كه بىفاصله اسباب مسافرت ويرا بفرنگ فراهم نمايد سردار سپه اين شرط را مطابق آرزوى خود ديده آن را پذيرفته رئيس دولت مىشود و فورا اسباب حركت شاه را فراهم كرده او را روانه مىكند و تا