يحيى دولت آبادى
110
حيات يحيى ( فارسى )
فصل دوازدهم سفر اصفهان نااميدى از دولتيان در اصلاح كار خود و گرفتارى شديد در كار زندگانى مرا مجبور ساخت بعد از سى سال كه اصفهان را نديده بودم سفرى بدانجا نموده بلكه بتوانم آخرين ميراث پدر را كه باقى مانده است به فروش رسانيده خود را از فشار ارباب طلب خلاص نمايم چه در اينوقت هرچند انتظار داشتم وزارت معارف حقوق عقبافتادهء مرا بپردازد و براى حال و استقبال امر معاش مرا منظم بسازد چنان كه وزير علوم وقت كه سابقهء دوستى با من دارد در اين صدد بود ولى كوركورانه همراه نشدن من با سياست وثوق الدوله اقدامات او را بىنتيجه گذارد اين بود كه خود را ناچار ديده بسر وقت مختصر ملكى كه از ميراث پدر برايم مانده بود بروم بلكه از آنجا گشايشى در كارم بشود . راه تهران اصفهان ارابه رو شده است و من با ارابه يكى از دوستان مسافرت ميكنم و اوضاع راه از اين قرار است از تهران تا چند فرسخى كاشان راهبانان دولتى در كارند اما مثل اين است كه نباشند در اين صورت نميتوان انتظار امنيتى را هم داشت و از آنجا تا نزديك مورچهخورت يا ده دوازده فرسخى اصفهان حكومت و راهدارى و همه چيز در دست مأمورين سردار جنگ ما شاء اللّه خان پسر نائب حسين كاشانى است كه بدولت ياغى است ماليات ميگيرد باج راه دريافت مىكند و حكومت مستقل مينمايد نظم و امنيت هم به ظاهر برقرار است و اين حدود از حدودى كه بدست دولتيان اداره مىشود بهتر اداره شده مخصوصا اشخاص معروفى كه ميگذشتند خيلى مهربانى ميديدند گفتم تا ده دوازده فرسخى اصفهان تصور نكنيد كه از آنجا در تصرف حكومت اصفهان است خير يك حكومت كوچك ديگر همعهد و پيمان با حكومت كاشان باز در ميان هست و آن حكومت يكى از خوانين مورچهخورتى است كه راه را اداره