يحيى دولت آبادى

103

حيات يحيى ( فارسى )

فصل يازدهم احوال خويش و مذاكره با شاه و دولتيان خوانندگان كتاب من ميدانند در سال يكهزار و سيصد و سى و چهار ( 1334 ه ) نگارنده با دست تهى از مال دنيا از ايران بيرون رفتم و به همان صفت بمملكت بازگشت نمودم اما آنچه را نميدانند اين است كه ممر معاش من در سالهاى آخر منحصر شده بود بمختصر حقوقى كه از وزارت معارف در مقابل خدمت قلمى و غيره داشتم و تصور نميرفته است وزارت معارف در غياب من خانواده‌ام را بىمعاش بگذارد اما آنچه واقع شده بود اين تصور را هم صورت وقوع داد . چنان كه از پيش نوشته شده است در سال يكهزار و سيصد و سى و چهار ( 1334 ه ) خانواده خود را در شهر بروجرد گذارده از مملكت خارج شدم و سفر اجبارى من طولانى شده توقف آنها در بروجرد غير ممكن گشته مجبور ميشوند بتهران بروند بطور ناشناس تا گرفتار دست نظاميان روس و خارجه‌پرستان ايرانى نشده باشند . بديهى است خانواده‌ئى كه مرد آنها مقصر قوهء نظامى بيگانه‌ايست كه در اينراه اختيار داراست بخواهد خود را ناشناس از بروجرد بتهران برساند بايد دچار چه شدائد شده باشد و سرآمد بدبختيهاى آنها پس از رسيدن بتهران آنكه ببينند وزارت معارف حق خدمت چندين ساله مرا رعايت نكرده آنها را بىمعاش گذارده است . آيا ميتوان تصور كرد در مدت سه سال بر يك خانوادهء آبرومند با وجود سختيها و قحطيها كه بوده است و با نبودن كسى كه تلاش معاشى براى آنها بكند چه گذشته باشد . بلى اگر نبود مساعدت يك تن از دوستان من كه در ايام قحطى يكهزار و سيصد و سى و پنج ( 1335 ه ) نانى به اين خانواده رسانيده بود شايد از چنگال مرگ از گرسنگى هم رها نشده بودند خلاصه بعد از سه سال مهاجرت با هرچه دربر داشته به خانه خود