يحيى دولت آبادى

49

حيات يحيى ( فارسى )

ملك المتكلمين را مراقب حال او ميكنيم كه نگذارد او از وعدهء كه داده نكول نمايد ملك - المتكلمين از صبح رفته كه مراقب سيد بوده باشد سيد او را در خلوت ميخواهد و ميگويد من از آمدن آنجا منصرف شدم و صلاح خود را نميدانم به آن وعده وفا نمايم ملك بالتماس ميافتد اى آقا براى رضاى خدا مگر بازيچه است صدراعظم دولت را با اين مقدمات بانتظار گذاردن احتشام السلطنه را در اين ميان مفتضح نمودن مرا و رفقاى مرا خجل و شرمنده كردن چه صورت دارد ميخواستيد ديروز وعده ندهيد و حالا كه وعده داده‌ايد حق خلف كردن نداريد آنقدر ميگويد كه سيد راضى مىشود بهمهمانى احتشام السلطنه بيايد و آنجا تجديد مذاكره بشود دو ساعت از شب گذشته برحسب قرارداد ملك المتكلمين به منزل نگارنده آمده واقعه خانه احتشام السلطنه را نقل كرده ميگويد اول شب سيد وارد شد بعد از تعارفات رسمى از يكطرف من و از طرف ديگر احتشام السلطنه او را برفتن بملاقات اتابك اعظم ترغيب كرديم و گفتيم رشته حيات ملى ما مثل مو باريك شده اگر امشب شما مخالفت نمائيد و با يك ملاقات با اتابك اعظم آن را محكم نسازيد گسسته خواهد شد و در تاريخ اين مملكت شما را خودخواه ياد خواهند كرد و اگر خلاف نفس كرده برويد اين شخص را با خود همراه نمائيد و باهم بسازيد مردم صالح را دور خود جمع كنيد و متفقا رو باصلاح امور جامعه قدم برداريد روح ملت را از خود شاد كرده نام نيك خود را پايدار مينمائيد . بالاخره سيد راضى مىشود كه با قرآن استخاره كند اگر مساعدت كرد برود و اگر مساعدت نكرد منصرف گردد قبول كرديم مشغول نماز شد بعد از نماز سجده طولانى نمود و گريه كرده بعد استخاره نمود آيه مناسبى آمد اين استخاره سيد را منقلب كرده حاضر نمود از همه‌چيز چشم پوشيده روانه خانه اتابك بشود اما خالى از ترس و واهمه نبود كه مبادا او را تنها بدست آورده كارش را بسازند و يا تبعيدش نمايند فقط اطمينانش بواسطه بودن احتشام السلطنه بود و توكل بر خدا كرده بىاطلاع نوكرهايش كه در بيرون انتظار او را دارند از در ديگر رفتند بملاقات اتابك و من آمدم بشما اطلاع بدهم از اين خبر بينهايت مسرور گشته او را دعا كردم فردا صبح زود هردو ميرويم احتشام السلطنه