يحيى دولت آبادى

358

حيات يحيى ( فارسى )

دربارى مشورت كرده تلگراف ذيل بقلم آنها نوشته مىشود و به امضاء شاه بنجف مخابره ميگردد . صورت تلگراف شاه نمره 741 « جنابان مستطابان آقايان ملاذ الانام حجج الاسلام آيات اللّه فى الارضين ادام اللّه تعالى افاضاتهم از قراريكه بعرض رسيده در اينوقت كه براى جلوگيرى اشرار و اعاده نظم و امنيت داخله پاره‌ئى اقدامات كرديم مفسدين فرصت را از دست نداده تجمعات هيئت علماى اعلام را مشهود نقل پاره‌ئى عنوانات و از آنطرف در مزاج عوام القاى بعضى شبهات مينمايند براى رفع اشتباه خاطر جنابان مستطابان عالى را يادآور ميشويم كه باهالى ايران عموما و بذوات محترمه خصوصا معلوم است در هنگام ارتحال شاهنشاه مغفور پدر تاجدارم كه در اوضاع مملكت و اساس دولت تغييراتى روى داده و مرا براى نيابت سلطنت از آذربايجان بطهران احضار و تمام مهام مملكت را بعهدهء من واگذار فرمودند بواسطه نقاهت مزاج هنوز قانون اساسى كه علامت مشروطيت دولت بود از صحّ شاهنشاهى مغفور نگذشته بلكه بواسطه بعضى عوائق نميگذشت و هرچند عقلاى مملكت و علماى اين فن استعداد مشروطيت را در ايران فراهم نميديدند و لوازم اقدام به اين امر بهيچوجه موجود نبود من مخصوصا چون ترقى دولت و حصانت ملت را در ايجاد و استقرار مشروطيت ميدانم خودم بنفسه متصدى اين امر شده براى حفظ دين و دولت اسلام شيد اللّه اركانها قانون اساسى را در حالى كه پدر تاجدارم را رمق و قدرتى باقى نبود قلم را در دستش گذارده بعد از آن هم از ساعتى كه بر تخت سلطنت جلوس كردم تمام هم خود را در استقرار اساس مشروطيت مصروف و تا آنقدريكه در قوه داشتم و اسباب فراهم بود از پيشرفت اين اساس قصور نورزيدم تا مشروطيت دولت كه آزادى ملت است قرار يافت و مستحكم شد لكن متأسفانه اين آزادى را كه از لوازم استقرار مشروطيت بود جمعى از مفسدين وسيله پيشرفت اغراض باطنيه و خيالات فاسدهء خود كه مباين و منافى با اساس شرع مقدس اسلام بود قرار داده در ذهن عوام نوع ديگر رسوخ دادند خلاصه وقتى كه در متمم قانون اساسى ديدند مذهب