يحيى دولت آبادى

356

حيات يحيى ( فارسى )

مشروطه‌خواه را هم كه از آنها اطمينان دارد به كارهاى خود باقى نگاه ميدارد و سعد الدوله مشير و مشار و همه‌چيز دربار است . محمد عليشاه بعد از خراب كردن مجلس در باغشاه ميماند آنجا عمارت ميسازد و بواسطه خوش‌يمنى كه براى او داشته آنجا را محل اقامت خود قرار ميدهد و بعد از استقرار براريكه سلطنت استبدادى روزى همانجا بسلام عام مينشيند سلام باغشاه كه مكان آن را با فرش و قاليچه زينت نموده و مانند بارگاهى است كه در مجالس تعزيه‌خوانى براى يزيد درست ميكنند خود روى صندلى كه آن را به روى تخت بلندى گذارده‌اند مينشيند وزراء و امراء دو طرف ميايستند و بريگاد قزاق برياست پلكنيك لياخوف صف ميكشد در حالى كه محمد حسن ميرزا پسر دوم شاه لباس قزاقى در بر كرده جزء قزاقان ايستاده است ازين مجلس روحيات شاه و درباريان او براى كسانى كه داراى نظر دقيق باشند هويدا است و از همينجا حال رجال مستبد را كه در چنگال قانون و مشروطه گرفتار بودند و اكنون بال‌وپر گشوده‌اند ميتوان يافت مخصوصا قسمت روحانيان مخالف روحانيان مشروطه‌خواه كه شيخ نورى طبعا در رأس آنها قرار گرفته است شيخ نورى كه در كشمكش با رقيب خود آقا سيد عبد اللّه بهبهانى مقهور شده در گوشهء خانه نشسته بود از روز بيست و سيم جمادى الاولى از خانه درآمده ميدان رياست شرعى را براى خود بيرقيب ديده خود را شخص اول روحانيان ايران ميداند و اوضاع را كاملا بر وفق مراد خويش مشاهده مىكند كلمه‌اش در شاه و درباريان نافذ حكمش مطاع و رأيش در نزد شاه متبع مىباشد شيخ نورى كمتر روزى است كه با شاه خلوت نكرده شاه را مساعدت فكرى نكند ولى بديهى است شيخ نورى با وجود معرفى شدن بهمدستى با شاه در خرابى مجلس و برهمزدن مشروطه و قتل و غارت مردم ديگر نميتواند جنبهء تقدس و روحانيت و مورد توجه خاص و عوام بودن را هم حفظ نمايد زيرا كه آن جنبه طبعا از ميان رفته است شيخ نورى بعد از تبعيد آقا سيد عبد اللّه و خرابى مجلس و برهمخوردن بساط مشروطه چون شخص زيرك و حساسى است حس مىكند كه آمدورفت مردم نزد او فقط از ترس دولت استبدادى و براى توسط از اين و از آنست و الا مردم نوعا از او