يحيى دولت آبادى
336
حيات يحيى ( فارسى )
و از كتك و زخم كارد و ؟ ؟ ؟ انديشه نكرده ميگويد اى مردم ما رفتيم اما شما دست از مشروطه برنداريد و بقزاقان ميگويد ما مقصر پلتيكى هستيم كسى مقصر پلتيكى را آزار نميكند اين يگانه فدائى وطن از آن هنگام كه گرفتار مىشود دست از جان شسته هرچه در دل دارد ميگويد بلى روز اول آن مرد وطنپرست جان عزيز را با قلم نگارش صوراسرافيل يك مرتبه به كف گرفته نوشت آنچه نوشتنى بود و اينك چند ساعت بقيه عمر خود را غنيمت ميداند كه ناگفته ماندهها را بگويد تا در خدمت بملت كوتاهى نشده باشد . ملك المتكلمين سكوت كرده در همه صدمات كه به او ميرسيد حرفى نميزند تنها گاهى ميگويد : لا حول و لا قوة الا باللّه به همين حال آنها را مىبرند تا وارد قزاقخانه ميكنند و آنجا محبوس ميشوند صاحبمنصبان قزاقخانه پىدرپى بمحبس آنها آمده آنها را فحش داده آزار ميكنند ميرزا جهانگير خان در اينحال باز از نطقهاى وطن خواهانه دست برنميدارد و دقيقهئى آرام نميگيرد بالاخره از بس حرف مىزند محبس او را جدا ميكنند ملك المتكلمين گرسنه و تشنه است چون او را برهنه نكردهاند پولى دارد بيكى از قزاقان ميدهد براى او نان و نان خورش و آبى بياورد و خواهش مىكند ميرزا جهانگير خان را هم بياورند با او غذا بخورد ميگويند او زياد حرف مىزند ميگويد ميسپارم حرف نزند او را هم ميآورند غذا خورده بجاى خود برميگردانند اين چند نفر با جمعى ديگر كه گرفتار شدهاند يا بتدريج تا عصر گرفتار ميشوند در قزاقخانه هستند طرف عصر آنها را بباغ شاه مىبرند و همه را در يك زنجير ميبندند در بردن آنها بباغ شاه و هنگام ورود بمحبس و در محبس آنها را آزار بسيار ميكنند دست ملك المتكلمين جراحت برميدارد شبانه پولكنيك لياخوف و شاپشال و على بيك بديدن آنها ميروند ملك المتكلمين به پولكنيك از بابت كتك بسيار كه به آنها ميزنند شكايت مىكند و او ميسپرد ديگر آنها را نزنند شاپشال با ملك المتكلمين صحبت داشته ميگويد چرا اينقدر از من بد گفتى ميگويد شما را ميگويند بمصلحت روس و بر ضد صلاح دولت و ملت ما كار ميكنيد بميرزا جهانگير خان ميگويد تو از كجا دانستى من يهودى هستم جواب ميدهد اينطور شنيدم تكليف روزنامهنويس اين است هرچه