يحيى دولت آبادى

18

حيات يحيى ( فارسى )

حرفها پريشانحال مىشود شيخ طهرانى از تصديق من جرى شده ميگويد آقا چه خبر داريد مردم براى كشتن برادر شما كمر بسته‌اند ظهير الاسلام ميگويد موت و حيات بدست خداست ديگر براى شنيدن اين حرف حاضر نميباشم و از نگارنده ميپرسد حالا ما چه بايد بكنيم ميگويم به اعتقاد من بايد فردا صبح شما و برادرتان به حضرت عبد العظيم رفته در حوزهء آقايان بنشينيد و بگوئيد ما از شمائيم و شما از ما هستيد هرگز راضى نميشويم وهنى بر شما وارد شود و اگر قصهء مسجد را ديديد پيش آمد در ظاهر با شما مخالفت كرديم براى اين بود كه خون مردم بيگناه ريخته نشود ارباب غرض مقاصد شخصيهء خود را انجام ندهند حالا كه آن خطر گذشته ما در مقاصد ملى با شما شركت داريم و هرقدر هم كه بشما بىاعتنائى نمايند تحمل كنيد و درصدد اصلاح كار آنها برآمده اين بيحرمتى را كه بدست خود بر خود وارد كرديد باز بدست خود جبران نمائيد ميگويد من حاضرم ولى گمان ندارم امام جمعه حاضر بوده باشد و راست گفت چه در ملاقات امام جمعه ميبينم بقدرى او را غرور گرفته است كه جاى نصيحت دادن نميباشد بايد گذارد تا روزگار كار خود را انجام دهد در همين شب در خانهء ميرزا اسمعيل خان ثقة الملك گيلانى كه يكى از اشخاص وطن‌خواه است جمعى از دوستان و تجددخواهان جمعند براى استفاده نمودن از موقع و كمك كردن بآقايان صحبت سيد جمال الدين واعظ بميان ميآيد ميگويند بيچاره مخفى شده جرئت ندارد از خانه‌اى كه هست بيرون بيايد و معلوم نيست كجا است و بهر صورت آيا صلاحش اين است كه برود به حضرت عبد العظيم بآقايان ملحق شود يا همينطور مخفى باشد تا عاقبت امر ديده شود نگارنده به آنها مژده ميدهد كه سيد را ميدانم كجا است و در ظرف امشب و فردا ميرود به حضرت عبد العظيم همه مشعوف ميگردند و قرار مىشود از جانب آن جمع مساعدتى بخانوادهء او بشود و آنها را نگاهدارى نمايند چونكه دارائى درستى ندارند و هم از كيفيت استفاده نمودن از موقع براى انجام يك كار اساسى مذاكره مىشود و براى هريك تكليفى معين ميگردد ديگر يك مجلس خصوصى داريم كه از اعضاى آن حاجى ميرزا نصر اللّه واعظ اصفهانى ملك المتكلمين است كه شخص وطن