يحيى دولت آبادى
251
حيات يحيى ( فارسى )
آسوده گردند در اينوقت جلال الدوله از نگارنده ميپرسد شما صبح در انجمن بوديد ؟ متحير ميمانم چه بگويم زيرا قرار نبود او بداند چنين مجمعى بوده و او را خبر نكردهاند ميگويم در اطاقى كه چند نفر بودند من هم حاضر بودم ميگويد سردار منصور هم بود ميگويم بلى ميبينم آشفتهحال گشته ميگويد كار خود را كردند و با كمال تغير برخاسته باطاق ديگر ميرود و بعضى را صدا كرده با آنها خلوت مينمايد ميخواهد بگويد سردار منصور با من معاهد بوده است و حق ندارد در آن مجمع باشد بىآنكه همعهد خود را خبر كرده باشد بديهى است اشخاصى كه علم و هنر ندارند تمام عمر خود را بخوشگذرانى و تنپرورى بسر بردهاند هرچه توانستهاند كردهاند و همه از آنها تملق گفتهاند حالا چگونه مىتوانند تغيير حال داده از نخوت و غرور دست برداشته يكى از افراد ملت باشند خلاصه از حال و رفتار جلال الدوله نگران ميمانم چه ميفهمم در ميان امراء نفاق حاصل شد تا كى و از كجا نتيجهاش بروز نمايد بعد از ظهر باز كميسيون منعقد مىشود جلال الدوله را هم ميآورند چند دقيقه ميماند و ميرود بهاء السلطنه از اجزاى انجمن شاهآباد اظهار مىكند چون شاه دستخط عزل اين اشخاص را از دربار نداده است خوب است مشير السلطنه و عضد الملك سند بدهند كه مطلب مقطوع بوده باشد همه پسند ميكنند و صورتى از جانب مشير السلطنه نوشته مىشود كه اين چند نفر را شاه از دربار تبعيد فرمودند و آنها ديگر بدربار نخواهند آمد و آن صورت را مىبرند مشير السلطنه مهر كرده عضد الملك هم در حاشيهء آن صحتش را مينويسد ملك المتكلمين ميخواهد آن نوشته را براى مردم بخواند ولى از بس ازدحام است ممكن نيست در حياط خوانده شود لهذا بالاى بام رفته بعد از نطق مفصلى از شاه تمجيد مىكند بعضد الملك و مشير السلطنه و نيّر الدوله كه در اين كار زحمت كشيدهاند دعا مينمايد و نوشته را ميخواند مردم اظهار بشاشت كرده دستهدسته از خانه عضد الملك خارج ميگردند نزديك غروب آفتاب باز عضد الملك و مشير السلطنه و نيّر الدوله بدربار ميروند كه اشخاصى را بجاى مردودين معين نمايند هيئت رئيسه مجلس هم كه در اينوقت به خانه عضد الملك آمده از آنجا بنزد شاه ميروند و شاه بسيار