يحيى دولت آبادى
164
حيات يحيى ( فارسى )
بشيراز رضايت ندارند ميكوشند كه علاء الدوله از بردن قوام صرفنظر كند و نتيجه نميگيرند ناچار مسئله را بهو و جنجال انداخته ناطقين را واميدارند بر ضد حكومت فارس علاء الدوله صحبت بدارند و ملك المتكلمين در نطقهاى خود مسئله را جدا دنبال مىكند ملك المتكلمين مدتى است از احتشام السلطنه مكدر است به تبعيت تندروان مجلس و با وجود خصوصيتهاى سابق در اين موقع هم برادرى احتشام السلطنه را در مورد علاء الدوله رعايت نكرده بلكه هردو را مستبد و طرفدار شاه و مخالف حكومت ملى ميخواند و مردم را بر ضد آنها تهييج مينمايد احتشام السلطنه نزد نگارنده از ملك المتكلمين شكايت و اظهار دلتنگى مىكند ميگويم اگر مايل باشيد شب بيائيد منزل من بفرستم ملك المتكلمين هم بيايد اسباب الفتى فراهم شود و اگر شبههئى از دو طرف حاصل شده بر طرف گردد احتشام السلطنه تحاشى كرده ميگويد هرگز حاضر نميشوم كسى بر من منت بگذارد و مرا با فلان آدم صلح بدهد خير هر كار از دستش برميآيد بكند اگر از تندمزاجى و حالت افراط و تفريطى كه در امور دارد آگاه نبودم ميبايد دلتنگ شوم ولى به روى خود نياورده ميگذرم فرداى آن روز از طرف ملت اعلانى منتشر مىشود بعنوان اخطار لازم و مردم را دعوت ميكنند بمدرسه صدر كه مركز اجتماع انجمن اتحاديه طلاب است و مقصود از اين دعوت و اجتماع تهديد نمودن علاء الدوله است كه بحكومت فارس نرود اين خبر چون بعلاء الدوله ميرسد مضطرب ميگردد زيرا كه احتمال ميدهد مردم هيجانى كرده و به خانه او بريزند شب روز موعود احتشام السلطنه و برادرش معين الدوله به منزل نگارنده آمده اظهار پريشانخاطرى مينمايند گفتگوى بسيار مىشود عاقبت تقاضا ميكنند بفرستم ملك المتكلمين بيايد از او استمالت بشود از او قول بگيرند فردا در آن مجمع عام دربارهء علاء الدوله زيادروى نشود به شرط آنكه احتشام السلطنه علاء الدوله را از مسافرت فارس منع نمايد ملك المتكلمين ميآيد در پايان مذاكرات احتشام السلطنه تقبل مىكند و قضيه معنا خاتمه مييابد فرداى آن روز ملك المتكلمين در انجمن ملى مطلب را طورى عنوان مىكند كه مردم ميفهمند مقصود حاصل شده بعد هم علاء الدوله از حكومت فارس استعفا ميدهد علاء الدوله بعد