يحيى دولت آبادى

70

حيات يحيى ( فارسى )

انقطاع از دوستان و صحبت ايشان هم در احوال روحى من اثر شديد نموده در طى مرحله‌پيمائى كه هموم متعدد همّ واحد ميگردد و از توارد خيالات مختلف آسايش حاصل مىشود اين قافله كوچك كه بيش از هفت راكب و هفت مركوب نيست تفنن‌كنان بجانب مقصود روانه است و من بيشتر به خود مشغول ميباشم . پدرم عادت‌هاى حضر را در سفر تغيير داده با كوچك و بزرگ ملاطفت و ملايمت مينمايد روى بشاشت به همه نشان ميدهد به اين سبب براى هيچكس دلتنگى حاصل نميگردد . يكروز بحاجتى از قافله بازميمانم از استر درشتى كه بران سوار هستم فرود آمده چون ميخواهم دوباره سوار شوم استر آرام نميگردد و ركاب نميدهد زمين نيز هموار است و بلندى كه بتواند مرا در سوارى مساعدت كند يافت نميشود در اين حال درويش سياه تنومندى با قامت رسا لبهاى درشت و دماغ پهن گيسوى پيچيده وافر ، لباس كهنه با رنگهاى مختلف در بر پوست ببرى بر شانه كشكولى بر يكدست و من تشائى مناسب جثه خود در دست ديگر از دور نمايان ميگردد درويش مرا بواهمه مياندازد خصوصا كه ميبينم رو به من ميآيد اما به زودى احساس مينمايم قصد احسان دارد و ميخواهد مرا در سوارى كمك نمايد نزديك شده لجام مركب را ميگيرد و استر از نگاه كردن درويش در چشمهاى وى بر بدهوائى خود ميفزايد . درويش بزبانى كه براى رام كردن حيوانات دارد بنوازش آن پرداخته نتيجه به عكس ميبخشد عاقبت مرا به زحمت سوار كرده با تشكر بسيار از احسان او بضميمه انعامى ميگذرم . شبانه اين حكايت را براى پدرم و همسفران نقل كرده ميگويم اگر نبود رعايت حق احسان درويش كه مبادا دلتنگ گردد در آن هنگام كه درويش استر را نوازش ميداد و بر بدهوائى آن افزوده ميشد مثلى ميآوردم ، كنيز سياهى طفل كوچكى را نوازش داده ميگفت مترس من با تو هستم طفل به زبان آمده ميگويد من از تو ميترسم . پدرم تبسم‌كنان ميگويد آرى گاه مىشود از بدرقه بيش از دزد بايد ترسيد . خلاصه طى مراحل ميكنيم تا بكرمانشاهان ميرسيم گرچه دو مرتبه ديگر از اين