مؤلف مجهول / قدرى
10
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى )
چنان كوزه باروت بگرفت راه * كه شد روز مانندهء شب سياه ( b 16 ) ز غوغاى توپ و [ ز ] بانگ تفنگ * ملك در نهم چرخ آمد به تنگ ز تاريكى آندم نديدند راه * فتادند آن لشكر اكثر بچاه چه گويم ز رستم بگ نامدار * بهنگام مردى در آن كارزار كه چون آنچنان كارزارى بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد « 1 » ( a 17 ) چو رو بر سپاه مخالف نهاد * بمردانگى داد مردى بداد چو شمشير غيرت بچنگ آوريد * دل دشمنان را به تنگ آوريد نياورد از كافران پاى كم * نه در روى صحرا نه در روى يم « 2 » روايت كند راوى هوشيار * چه يك مرد جنگى و چه يك هزار چو در دست بگرفت شمشير كين * ملك در فلك گفت صد آفرين اگر صاحب گرز و كوپال « 3 » نيست * به مردى كم از رستم زال نيست گه « 4 » جنگ در جرئت « 5 » [ و ] پر دلى * گرو برده از رستم زابلى ز ميدان مردى چو گوى مىبرد « 6 » * حلالست نانى كه او مىخورد ( a 18 ) بدوران بسى سال و ماهش بود * نمكهاى خانى حلالش بود دگر برج على بيگ از روى درد * كمر بسته بد همچو « 7 » مردان مرد سر سنگ « 8 » يك سيبه [ اى ] رانده بود * كه لقمان ز حكمت فرو مانده بود نمىكرد يكدم شكيب و قرار * كمر بر ميان بسته مردانهوار ( b 18 ) شب و روز با كافران در نبرد * نه در فكر خواب نه در فكر خورد
--> ( 1 ) . بونلى ، مصرع اول و دوم اين بيت را جابجا كرده است . ( 2 ) . اصل : سم . يم - دريا . ( 3 ) . بونلى : گوبال . ( 4 ) . بونلى : كه . ( 5 ) . چنين است در اصل . ( 6 ) . چنين است در اصل ، هر چند « چو گويى برد » ممكن است صحيحتر باشد . ( 7 ) . بونلى : بسته همچو . ( 8 ) . بونلى : ز سر سنگ .