محمد مفيد مستوفى بافقى

547

جامع مفيدى ( فارسى )

بادا رسانيد و به تكرار اين بيت غلغله از گنبد دوار در گذرانيد ، بيت : كرده‌اى عزم سفر لطف خدا يار تو باد * همت اهل نظر قافله‌سالار تو باد [ 24 ب ] و در همان شب در وقتى كه خوانسالار قدرت طبق سيمين ماه بر روى خوان آسمان بجلوه در آورد ، شعر : چون نافه گشاد گيسوى شام * مه جلوه كنان بر آمد از بام به آن هنگام كه مركز ماه بدايرهء نصف النهار نزديك رسيد و شعاع نيرّ اصغر بر اطراف بساط غبرا منتشر گشت و روى زمين به جمال جهان آراى آن شمع جان - افزاى چون زاويهء تهىدستان روشن شد آن جناب ، مصراع : چنانچه مرغ مقيد برون پرد ز قفس برغبتى تمام و ميلى صادق پاى در ركاب اشهب مراد درآورده روى به سمت تبريز نهاد . على الصباح كه بفرمان خالق الاصباح آفتاب عالمتاب از افق مشرق طلوع نمود بصحراى « نه گنبد » رسيد و آن باديه‌اى بود پرتاب و بىآب ، ابر بهارى در فضاى آن از غايت تشنگى بسوختى و پيك تيز گام ماه از صعوبت آن بيابان بر آسمان راه گم كردى ، و هم جهان پيماى از مضايق آن بيرون آمدن نتوانستى و خيال عالم گرد از منازل او راه بيرون شدن ندانستى . سمومى در آن بيابان مىوزيد كه [ 25 الف ] اثر آن بهركه رسيدى فى الحال آب گشتى و ريگ و خاك را چون كورهء آهنگران تفتان ساختى و به سبب سموم هيچ گياه در آن صحرا و شوره‌زار مردم خوار نرستى ، نظم : بيابان وسيعى پر مخافت * بهر گامى درو صد گونه آفت هوايش آتش و آتش هوا بود * زمينش سنگ و سنگ آهن ربا بود