محمد مفيد مستوفى بافقى

45

جامع مفيدى ( فارسى )

بمحفه بر در بارگاه مىآئيد . دويم آنكه رعايت ادب پادشاهى ننموده در پهلوى آن حضرت مينشينيد . سيوم آنكه خراج رسد حق ديوانى از املاك كرمان بوكلاء پادشاه زمان نميدهيد . آن مظهر لطف و ارشاد چون اين سخنان استماع نمود در جواب فرمود كه شاهرخ سلطان از والد عاليشان خود عظيم القدرتر نيست . پدر من با محفه بر در بارگاه او ميرفت و نوبتى بر روى حضرت خاقان صاحب‌قران اين بيت خواند ، شعر : ملك من عالميست بىپايان * و آن تو از خطاست تا شيراز و من از پدر خود شنيدم كه فرمود حديث نبوى است كه هركرا دغدغهء آن شود كه فرزندان من در پيش او بايستند بتحقيق حرامزاده است . و من بيقين ميدانم كه شاهرخ سلطان حرامزاده نيست . اگر ترا دغدغه هست ما نميدانيم . و جهت خراج ، منازعت يزيد و جدم امام حسين بر سر همين بود . هرچه تو از من خراج ميطلبى من آن را به تو [ 39 الف ] مسلم داشتم . برو و تصرف نماى ! شاهرخ سلطان از روى غضب متوجه امير فيروز شاه شده فرمود ترا به اين فضولى چه كار ، و عذرخواهى آن سلالهء مرتضوى كرد . و در همان رساله مبين است كه شاه خليل اللّه كرسى [ اى ] كه چهار پاى آن از طلاى احمر بود و مجموع مرصع بدانه‌هاى قيمتى كرده بودند ، و تسبيحى صد دانه از لعل و ياقوت كه سلاطين هند جهت او فرستاده بودند با تحف و هداياى بسيار برسم تكلف به خدمت شاهرخى گذرانيد . و تا در هرات توقف داشت معز السلطنه بايسنغر ميرزا خلف ارشد شاهرخ ميرزا پيوسته اخلاص و ارادت بجاى مىآورد . چنانچه در مجلسى به جهت دست شستن آن حضرت بايسنغر ميرزا طشت و آفتابهء طلا خود بدست گرفته پيش آن‌جناب آمد . معاندان اين خبر بخاقان مغفور شاهرخ ميرزا رسانيدند . از شنيدن آن روى درهم كشيده ، شاه خليل اللّه بنور ولايت دريافته باتفاق بايسنغر ميرزا بمجلس پادشاه حاضر گرديده ، در برابر كدوى بسيار در درخت ديد . اشاره [ 39 ب ] بپادشاه‌زاده كرد كه بفرمائيد تا از