محمد مفيد مستوفى بافقى
465
جامع مفيدى ( فارسى )
[ 333 الف ] محمد سعيد ولد استاد رضا حلاق « 1 » مال اميرى جوانى بود خوشمنظر شيرينسخن . در اوايل ايام شباب پاى در وادى غربت نهاده به ديار هند شتافت و از آنجا به كلكنده رفته در حيدرآباد رحل اقامت انداخت و با صاحب طبعان آن ملك گوى مصاحبت و مجالست باخته پيوسته زبان به نظم اشعار مىگشود و چون از آن امر دلگير گرديد بر راحلهء فنا سوار شده متوجه ديار عقبى شد . اين دو غزل از جملهء منظومات او است كه در حيدرآباد به نظر رسيده ثبت گشت ، غزل : مرحبا قاصد بگو آن شوخ بىپروا چه گفت * از من شوريدهحال بىسر و بىپا چه گفت روز ما شد تيره بىرخسار او قاصد بگو * از شب هجران و از انديشهء فردا چه گفت گفت مىبايد چو شمع از آتش غم سوختن * سوختم بىدرد آخر از دل شيدا چه گفت گفت با من در طريق عاشقى خاموش باش * گشتهام خاموش از شور و شر دنيا چه گفت گفت با من در طريق آشنايى خاك باش * خاك ره گشتيم ما از حاصل عقبى چه گفت گفت در عقبى ترا با عشق من كار است و بس * گفتمش ديگر بگو آن ماه بزمآرا چه گفت [ 333 ب ] گفت هركس واله ما گشت از ما مىشود * « راغب » بىصبر و دل ديگر بگو از ما چه گفت ايضا بيا كه جلوهء آن شوخ دلربا آنجاست * فغان و نالهء عشاق بىنوا آنجاست
--> ( 1 ) - حلاق - سرتراش .