محمد مفيد مستوفى بافقى
456
جامع مفيدى ( فارسى )
مولانا آزاد يزدى آزادهوار مىگرديده و گاهى زبان به گفتن شعر مىگشاده ، اين بيت ازوست ، بيت : به طوف گلستان بودم كه ناگه دل شد از دستم * عجب شاخ گلى ديدم چو غنچه دل درو بستم مولانا صفائى خراسانى الاصل بوده اما در يزد مجاور بود و اوقات به كار دگرى مىگذرانيد ، شعر : سوختم چندانكه بر تن نيست ديگر جاى داغ * بعد از اين خواهم نهادن داغ بر بالاى داغ فيضى يزدى بود و كسب او قصارى « 1 » بود . بسيار فقير و درويشنهاد مىزيست . اين مطلع از اوست ، شعر : گر نباشد با منت مهرووفا كين هم خوش است * من به اينها پر مقيد نيستم اين هم خوش است مولانا هيبت الله المتخلص به نوائى از قاضىزادگان قصبهء طيبهء بافق است و آباء عظام و اجداد كرام او پيوسته بر مسند قضاء آن ولايت تمكن داشتهاند و آنجناب به اصناف اخلاق سنيه و شيم مرضيه و لطف طبع و صفاى ذهن اتصاف داشت و گاهى زبان به نظم اشعار مىگشاد . اين بيت از جملهء منظومات اوست كه در حين تحرير به خاطر بود ، بيت : درد دل با سنگ گفتم آتش اندر وى فتاد * يادگارى آخر از ما در نهاد سنگ ماند ملا مؤمن اردكانى در اكثر علوم مهارت تمام داشت و در فن شعر و حل معما اظهار بىمثلى
--> ( 1 ) - قصارى - گازرى كردن .