محمد مفيد مستوفى بافقى
437
جامع مفيدى ( فارسى )
استعداد ظاهرى اشتغال نموده به درجهء كمال رسيد و پيوسته با اكابر آن ولايات گوى مصاحبت مىباخت و در شهور سنهء سبعين و الف هجرى از بلدهء بهشت بنياد يزد هجرت نموده به دار السلطنهء اصفهان شتافت و به دستيارى استعداد و قابليت مقبول اعاظم و امرا و خوانين گرديده به صحبت فيض مآثرش مستفيض مىگردند . اين غزل از جملهء منظومات و از نتايج طبع مشار اليه است ، غزل : با خيال صنمى عيش نهان ما را بس * با غم دوست كنارى ز ميان ما را بس سايهء سرو و لب جوى به عاشق نرسد * در غم سرو قدى اشك روان ما را بس دل شاد و لب خندان به شما ارزانى * جان پرحسرت و چشم نگران ما را بس عاشقان خسرو اقليم تجرّد باشند * دل پرداغ ز اسباب جهان ما را بس [ 320 ب ] اگرم زاهد شهر از نظر انداخت چه باك * نظر مرحمت پير مغان ما را بس ما نداريم « وقارى » طمع بوس و كنار * سخنى از لب شيرين دهنان ما را بس « 1 »
--> ( 1 ) - در نسخهء وزيرى اضافه دارد : مراتب فضل و كمال و معارج متانت فكر و لطافت خيالش از مطالعهء ديوان حقايق بنيانش بر ارباب هوش و اصحاب شعور ظاهر و هويدا مىگردد و خود در بعضى حقايق و قصايد اشارتى به اين معنى نموده چنان كه خطاب به ممدوح ميگويد : قصيده خدا يگانا دارم به دل گره دردى * ز غنچهء دلم اين عقده خار راه گشاد بقيهء حاشيه صفحهء بعد