محمد مفيد مستوفى بافقى

370

جامع مفيدى ( فارسى )

ساعات به صحبت ارباب نظم و نثر صرف مىنمود و احيانا زبان به نظم اشعار مىگشود . اين دو بيت در سلك منظومات آن‌جامع كمالات انتظام دارد ، نظم : ما نواسنجان محنت خانه‌زاد غربتيم * در ميان بيضه ما را ز آشيان برداشتند وله بس‌كه كردم گريه بر ياد قد آن مىپرست * سبزه از ويرانه‌ام يك گردن از مينا گذاشت و چون محالست كه زمانهء ستمگر ارباب مجد و معالى را پايدار و برقرار گذارد و حكم محكم و قضاى مبرم سمت تقديم و تأخير گيرد در شهور سنهء سبع و اربعين و الف جمعى از اهل شرّ و فساد كه از آن‌جناب كينهء ديرينه در سينهء بدانديش داشتند قاصد انهدام بناى حياتش گشتند و شبى با تيغهاى كشيده در قريهء اشكذر به سر بالينش رفته [ 284 ب ] چند زخم بر وى زدند تا به رحمت الهى پيوست . روز ديگر هرچند حكام آن ولايت تفحص و تفتيش نمودند از قاتل خبرى نشنيدند و نه بر حقيقت جريمهء مقتول شهيد مطلع گرديدند . در آنوقت كه نهال حيات آن سيد ستوده‌خصال به تيغ ستم اعادى از پاى درآمد سلالهء آل طه و يس ميرزا عبد اللها كه عقل وافر و كياستى زايد الوصف داشت و هم از عهد خردى آثار بزرگى در ناصيهء خجسته‌اش ظاهر و هويدا بود از خطهء يزد كه وطن مألوفش بود به دار السلطنهء اصفهان رفته به اكتساب فضايل و كمالات پرداخته آغاز درس و تحصيل علوم فرمود و به اندك زمانى تكميل اكثر فنون كرده قصب السبق از امثال و اقران در ربوده پايهء قدر و منزلتش ارتفاع يافت و بواسطهء كمال فراست و كياست و علو نسب و سموّ حسب و شرافت دودمان و قرابت قريبه كه با سيد صاحب حشمت صايب تدبير مرجع و ملاذ فضلاى روشن‌ضمير ميرزا محمد شفيع مستوفى موقوفات ممالك محروسه داشت پرتو التفات پدرى و توجه و اشفاق خويشى [ پرورى ] آن حضرت بر وجنات احوال خير مآلش تافته به مصاهرت آن قدوهء ارباب جاه و به منصب جليل القدر