محمد مفيد مستوفى بافقى
8
جامع مفيدى ( فارسى )
نعمت اللّه بما شده و اصل * طلبش كن ز ما كه و اصل ماست و در طلب علوم معنويهء الهاميهء معرفت عشق مركب شوق در زير ران درآورده قدم تصديق در وادى سيروسلوك فقر و طريق تحقيق درويشى نهاده ، ذوق عالم نيستى بر نشأه حالش غالب گرديده ، لباس بىاساس ناس از تن بيرون كرد ، قطعه : دامن همت نيالوده به هستى دو كون * پشت پاى نيستى بر هستى عالم زده و هفده سال بلبس يك نمد بسر برد ، و اين غزل فرمودهء آن حضرت است كه گويا در بيان آن فرمود ، غزل : ما آينه در نمد كشيديم * دامن ز خودى به خود كشيديم پرگار صفت بگرد نقطه * خط بر سر نيك و بد كشيديم دردى است بكس نميتوان گفت * آن رنج كه از خرد كشيديم بوديم حباب و غرقه گشتيم * واحد بسوى احد كشيديم شادى روان نعمت اللّه * هردم جامى دو صد كشيديم . درويش محمد مسكين چنين برشتهء نظم انتظام داده ، [ 7 الف ] نظم : بشنو اكنون اى موالى على * پير سيد نعمت اللّه ولى مير محمد آفتاب منجلى * گشت از او آيينهء دل صيقلى پير آن سيد بود سيد حسين * شاه اخلاطى گزين عالمين سيد ابراهيم حلى پير اوست * آنكه در خاطر نبودش غير دوست پير او سيد محمد از نجف * گوهر درياى شاه من عرف پير او سيد على مكى است * آنكه واقف بود از بالا و پست سيد ابراهيم مدنى آن ولى * هست پير حضرت سيد على باز سيد قاسم آن شاه ز من * هست پير او و اصلش از يمن پير سيد قاسم از راه يقين * حضرت سيد مجسم شاه دين سيد ابراهيم خوارزمى دگر * هست پير آن ولى راهبر