محمد مفيد مستوفى بافقى

238

جامع مفيدى ( فارسى )

[ 192 ب ] معدن خلق و منبع احسان * مركز همت و محيط سخاى آن‌كه در سايهء سعادت او * كسب فر مىنمود بال هماى سايه از فرق آسمان بردست * گشت همسايهء زمين اى واى به لحد سود آفتاب رخى * كه زدى صبحدم ازان سيماى شد هم آغوش خاك آن دستى * كه سبق بردى از يد بيضاى لايق دولتش نبود اين گوى * پشت پا زد درين خراب‌سراى رشتهء صحبت از زمانه گسست * خيمه در زد به سوى ملك بقاى از ره منزلت به منزل قرب * كرد در روز عيد قربان جاى مردمانش ز ديدگان شستند * كعبه بگرفت از براش عزاى سرو آزاد او به باغ نعيم * همچو طوبى نمود نشوونماى بود از جان غلام شاه نجف * بست دل را به حيدر و ابناى چشم از هستى جهان پوشيد * غرق بحر اميد شد به خداى