محمد مفيد مستوفى بافقى
199
جامع مفيدى ( فارسى )
در خيال منصب و استقلال مىبود و گوش هوش به پنبهء غفلت مسدود ساخته مرغ دلش در هواى جاه پرواز مىنمود ناگاه به ارادهء پادشاه بىانباز كوكب طالعش كه روى به حضيض نكبت آورده بود درخشيدن آغاز نهاد و آفتاب اقبالش كه به سرحد ادبار رسيده بود از صيقل توجه وزير اعظم نورانى گشته به منصب جليل القدر وزارت خطهء فردوسنماى يزد معزز و منظور عنايت و شفقت خاقان [ 165 الف ] جهان گرديده قامت او به خلاع فاخره آراسته شد ، و در وقتى كه جمشيد خورشيد منازل بروج خريفى مىپيمود به آن خطه خراميده بر مسند تمكن و استقلال قرار گرفت . اگرچه به علو همت و سمو رتبت اتصاف داشت و در سلك اشراف ولايت قزوين منتظم و به واسطهء انتساب به اولاد مير جعفر قزوينى رايت مفاخرت مىافراشت و به جودت طبع و مهارت در نظم و نثر و اشعار فارسى و تركى معروف و مشهور بود و پيشنهاد همتش آن بود كه در فضاى خواطر سادات و علما تخم لطف و احسان بكارد اما از حسن خلق بىبهره بود و جبلتش بر صفت ذميمهء عجب و نخوت و كبر و خويشتندارى و مردم آزارى مجبول و مفطور بود . اشراف و اعيان كه به ملازمتش مىرفتند بىشايبهء انتظار هيچكس را بار نمىداد و چون رخصت شدى بعد از آنكه مردم از چند « دربند » در گذشتندى غير از معدودى كه نام بردى كسى را مجال دخول نبودى ، و اكثر ملاقات ناكرده بازگشتندى . هرچند زمانه نداى اين ترانه به گوشش مىرسانيد به سمع رضا اصغاء نمىنمود ، نظم : درين دار مكافات آنكه بد كرد * نه با جان كسان ، با جان خود كرد اگر خواهى نكو باشى نكو باش * هميشه راستگوى و راست خو باش [ 165 ب ] و هاتف غيبى نداى اين معانى در مىداد ، شعر : فرصتى يافتهاى خيز و غنيمت دارش * دولتى رو به تو آورد ز كف مگذارش در همان روز اول خاطر مردم از او متنفر گشت و اجامره و اوباش پاى