محمد مفيد مستوفى بافقى
191
جامع مفيدى ( فارسى )
زيردستان غايت سعى مىنمود و مضمون اين ابيات مطرح نظر داشته در آزار خلايق اجتناب تمام لازم مىدانست ، مثنوى : عمر به خشنودى دلها گذار * تا ز تو خشنود شود كردگار راحت مردم طلب ، آزار چيست * جز خجلى حاصل اين كار چيست روز قيامت كه بود داورى * شرم ندارى كه چه عذر آورى ؟ لاجرم از رشحات سحاب عدالتش غنچهء آمال طبقات اهالى در چمن فرح بشكفت و از زلال مكرمتش نهال امانى كافهء برايا در گلزار روزگار نشوونما پذيرفت ، شعر : بعد بسى گردش چرخآزماى * او شده ، آوازهء عدلش بهجاى مشهورست كه در ايام وزارت آنجناب گبرى بىدين دست خيانت به مال شخصى دراز كرده صاحب آن را به زخم كاردى مجروح ساخته بود . داورى به خدمت دستور عدالتآيين آوردند . [ 160 الف ] چون تقصير دزد به درجهء ثبوت رسيد شحنهء سياست وزير به تنبيه او امر فرمود . در وقتى كه موكلان سياست به تازيانهء تأديب گبر صاحب تقصير را زدن گرفتند و عدد آن از سه به چهار نرسيده بود كلاهخوارى « 1 » از سر مجرم بر زمين افتاد . دستور مرحمت شعار از روى شفقت كه جبلى ذات ملكى ملكاتش بود به ملازمى امر فرموده گفت كه كلاه بر سر آن ملعون بگذار كه چون هوا در غايت برودت است مبادا سرما در وى اثر كند و آزار يابد . بالجمله به اين خلق و مرحمت و مردى و مروت قريب هشت نه سال در آن خطهء فردوسنما كه سخنسنجان بلاغت انتما در صفت شهر و مجاوران آنجا فرمودهاند ، نظم :
--> ( 1 ) - اصل : خارى