محمد مفيد مستوفى بافقى
151
جامع مفيدى ( فارسى )
مصروف داشت و با لشكرى از قطرات امطار بيش بهطرف يزد در حركت آمد و بنابر آنكه حاكم يزد شاه مظفر در ملازمت پدر بود شيخ ابو اسحاق آن خطه را به تحت تصرف درآورد شاه مظفر بعد از استماع اين خبر جهت محافظت عيال و اطفال خود كه در قصبهء ميبد گذاشته بود بر جناح استعجال از كرمان بدانجانب شتافت شيخ ابو اسحاق با موازى بيست هزار سوار به ظاهر آن قلعهء استوار شتافت . و نيران جنگ و حرب التهاب يافته چند روز از جانبين غايت كشش و كوشش به تقديم رسانيدند و امير شيخ ابو اسحق از امتداد ايام محاصره ملول شده چون دانست كه مشاهدهء پيكر فتح و ظفر ميسر نيست لا بد يكهسواره بدر قلعه رفته از اسب پياده شده و گفت ، بيت : [ 128 ب ] بيا كه نوبت صلحست و دوستى و عنايت * به شرط آنكه نگوئيم از آنچه رفت حكايت و شاه مظفر از حصار بيرون آمده آندو سردار يكديگر را در كنار گرفتند و هريك به منزل خود بازگشتند . بعد از آن امير شيخ عنان عزيمت به جانب شيراز تافت و امير محمد بعد از فراغ از محاربهء هزاره و جرما علم عزيمت به جانب دار العبادهء يزد انعطاف فرمود . بعد از وصول موكب همايون بدان خطهء بهشت نشان به مسامع جلال رسانيدند كه شيخ ابو اسحق به تحريك و اغواى سيد غياث الدين على يزدى نقض عهد و پيمان نموده ، لاجرم شعلهء غضب جناب مبارزى در التهاب آمده به انهدام مدرسهء غياثيه فرمان داد . فرمانبران حسب الفرمان شروع در خرابى كرده نخست ساباط و درگاه را با خاك برابر ساختند . سادات و فضلا به خدمت شتافته زبان به استشفاع گشوده عرض نمودند كه خرابى مدارس و مساجد سبب انهدام عمر و زندگانى است . جناب مبارزى از آن اراده گذشته به دستور علما و فضلا به افاده و استفاده اشتغال نمودند ، و بعد از آنكه حاصل موقوفات آن سركار موقوف شد طلبهء علم متفرق شدند و آنمكان شريف از مجالست آن طايفهء ناجيه محروم گشته [ 129 الف ] خرابحال گرديد .