محمد مفيد مستوفى بافقى

123

جامع مفيدى ( فارسى )

تفصيل اين اجمال آنكه خواجه مجد الملك ولد خواجه صفى الدين ابو المكارم بود و در سلك وزير زادگان يزد انتظام داشت . بعد از پدر وزير به استقلال اتابك يوسف شاه والى ولايت [ 105 ب ] يزد گرديد . بعد از روزىچند به سببى از اسباب اتابك يوسف شاه رنجيده متوجه اصفهان گشت و ملازمت خواجه بهاء الدين محمد اختيار كرد و چون او را نازك مزاج و تندخوى يافت به خدمت صاحب سعيد خواجه شمس الدين محمد مبادرت نمود و جناب صاحبى شغلى از اشغال ديوانى در عهدهء او كرد . مجد الملك كما ينبغى از عهدهء سرانجام آن مهم بيرون آمد . اما در آن اثنا امارات نفاق در ناصيهء احوال او ظاهر گشت و سعايت اهل حسد مدد علت شده نقد اعتماد و خلوص اعتماد وزير نيكو نهاد نسبت به مجد الملك مغشوش گشت و به فساد انجاميد . مجد الملك شفعا انگيخته عرضه داشتهاى نيازمندانه ارسال داشت تا بار ديگر خواجهء عالىگهر او را منظور نظر اشفاق گرداند ، ليكن بجايى نرسيد و قرين يأس و حرمان روزگار مىگذرانيد و نزد امرا تردد نموده اساس معرفت مستحكم مىساخت . در اثناى آن اوقات روزى مجد الدين اثير كه نايب خواجه عطاء الملك بود به تقريبى شمه‌اى از عظمت پادشاه مصر و كثرت لشكر آن ديار به بعضى [ 106 الف ] از منشيان خود مىگفت . مجد الملك آن سخنان را شنوده آغاز خباثت كرد و به وسيلهء يكى از معتبران به عرض اباقا خان رسانيد كه مجد الدين اثير كه از جملهء مخصوصان برادر صاحب‌ديوان است بنابر اشارت و استصواب اخوين با مصريان زبان يكى دارد و پيوسته در مجالس زبان به مدح سلطان مصر مىگشايد . از استماع اين حديث نايرهء خشم اباقا خان اشتعال يافته فرمان داد تا مجد الدين اثير را گرفته در شكنجه كشيدند و او را ايذاء بسيار نمودند تا به مدعاى مجد الملك اقرار نمايد و چون آن سخن كذب محض و افتراى صريح بود مجد الدين مقر نيامد . پادشاه او را به صاحب سعيد سپرد و آن قضيه را مهمل گذاشت . جناب صاحبى چون لجاج و عناد مجد الملك را به اين مثابه مشاهده فرمود در استمالت خاطر او كوشيده منشور حكومت سيواس