محمد مفيد مستوفى بافقى

97

جامع مفيدى ( فارسى )

باز از شماتت اعدا مىانديشم كه زبان طعن از من كوتاه نكنند و در قفاى من بخندند و گويند ، شعر : ببين آن بىحميت را كه هرگز * نخواهد ديد روى نيكبختى تن‌آسانى گزيند خويشتن را * [ 81 ب ] زن و فرزند بگذارد به سختى الحال فكر كرده‌ام كه از پنبه‌دانه روغنى به عمل آورم كه چراغ از پرتو عنايت رب العالمين روشن گردد . و در آن ايام به اين قسم كه اين‌زمان روغن ميگيرند معمول نبود و اين نوع از اثر فكر آن سيدزاده است . امير زين العابدين كه اين سخن از ولد رشيد شنيد فرمود ، بيت : ز كار بسته مينديش و دل شكسته مدار * كه آب چشمهء حيوان درون تاريكى است منشين ترش از گردش ايام كه صبر * گرچه تلخست و ليكن بر شيرين دارد و قرة العين خود را به اراده‌اى كه نموده بود مرخص ساخت . امير خليل اللّه متصل به « ميدان خواجه ضياء الدين محمد » به جنب مدرسهء كيا شجاع الدين [ زمينى ] اختيار نموده طرح روغنگر خانه انداخته بنايان را به كار بازداشت . چون پاره‌اى از زمين به جهت گذاشتن اساس عمارت حفر كردند سنگى عظيم ظاهر گشت . امير خليل اللّه به نور فراست دانست كه سنگى چنين در زمين پنهان كردن خالى از مصلحتى نخواهد بود . [ 82 الف ] لاجرم بنايان را به كار ديگر مشغول ساخته تحقيق آن امر بوقت ديگر گذاشت . و چون روز به آخر رسيد و ترك مشرقى انتساب آفتاب روى استراحت به خوابگاه مغرب نهاد و شب لباس عيارى پوشيده پردهء ظلام در پيش ايوان سپهر مينافام فروگذاشت به خدمت والد عالىمقام رفته آنچه در نهانخانهء ضمير داشت در طبق عرض بنهاد و گفت از ظهور چنان سنگى در زير زمين به فكر خام افتاده‌ام ، مىتواند بود در پشت آن چيزى مخفى باشد . بعد از استخاره و استجازه از پدر بزرگوار با غلامى نام هوشيار و شخصى