محمد مفيد مستوفى بافقى

87

جامع مفيدى ( فارسى )

در آن باغ منازل دلگشا و نشيمنهاى روح‌افزا در غايت نزاهت همه مصور و منقش به عمل استادان نادره كار آراستگى يافته و به انواع و اقسام گل و رياحين نظر فريب گشته ، شعر : ز پاى تا بسرش هركجا كه مىنگرم * كرشمه دامن دل مىكشد كه جا اينجاست چمن فردوس‌نشانش از نزاهت اشجار خاك در ديدهء روضهء ارم كرده و از طراوت ازهار و انهار داغ بر سينهء بوستان خورنق نهاده و درختان رنگارنگش را جلوهء طاوسى ظاهر و از گلهاى زرنگارش فروغ تاج كاوسى باهر ، بيت : هوايش سبز و خرم همچو كشمير * سواد هند از درويش دلگير روى زمينش چون رخسار شاهد حله‌پوش منور و نسيم هوايش چون كلبهء استاد عنبرفروش معطر . درخت جوان بخشش از بسيارى اثمار چون پيران پشت - خميده و ميوهء حلاوت آميزش چون حلواى بهشتى بىحرارت آتش رسيده . الوان ميوه‌هاى ربيعى و خريفى در غايت نازكى [ 73 الف ] و نهايت لطيفى . سيب بىآسيبش چون ذقن دلبران سيمين دلها را صيد كرده و به رنگ زيبا [ و ] بوى راحت‌افزا عالمى را در قيد آورده ، شعر : سيب را با ذقن يار مشابه كردند * رنگ او سرخ شد و روى برافروخت به باغ سيب مانند چراغيست درخشان ز درخت * روز روشن به سر شاخ كه ديده است چراغ امرودها از سر هرشاخ مانند كوزه‌هاى نبات درآويخته و به صلاى حلواى بىدود كاهلان بىسرمايه و سودا را از جاى برانگيخته ، نظم : وصف امرود چه گويم كه ز شيرينى و لطف * كوزه‌اى چند نبات است معلق بردار به پشمينه‌پوش چون صوفيان شب‌خيز با رخسارهء زرد سر از پنجرهء ابداع