محمد مفيد مستوفى بافقى
9
جامع مفيدى ( فارسى )
لاجرم باندك روزى دولتش سپرى شده ودود آه مظلومان آتش در دودمان او زد ، شعر : بسى بر نيايد كه بنياد خود * بكند آنكه بنهاد بنياد بد بسا اهل دولت ببازى نشست * كه دولت ببازى برفتش ز دست و چون خبر سلطنت و عدالت اسكندر به دارا رسيد آتش حسد در دل او شعلهور گرديده رسولى بروم فرستاده طلب خراج مستمرى نمود . اسكندر در جواب [ b 7 ] كلمات خشونتآميز گفته رسول او را بىنيل مقصود بازگردانيد . دارا از اين معنى رنجيده لشكر جمع آورد و قريب نهصد هزار سوار مسلح مكمل برداشته بعزم محاربهء اسكندر و تخريب بلاد روم از دار الملك خود در حركت آمد و چون اين خبر باسكندر رسيد باحضار عساكر فيروزى مآثر فرمان داد و با سيصد هزار سوار بعزم رزم دارا باستقبال شتافت و در حوالى موصل تلاقى فئتين رو نمود و بعد از مستويه « 1 » صفوف آتش حرب اشتعال يافته خرمن حيات بسى پردلان صفدر و مبارزان هژبر پيكر سوخت و حربى در غايت صعوبت واقع شده آخر شكست بلشكر دارا افتاد و دارا منهزم بآذربايجان آمد و اسكندر بتعاقب لشكر به آن حدود آورد . چون سپاهى و رعيت از دارا رنجيده بودند او را امداد ننمودند و دارا از آذربايجان بفارس آمد و اسكندر از عقب در رسيد . دارا لشكر عراق و فارس را بمحاربه امر فرمود . و دارا [ را ] دو وزير بود : يكى را نام ماهيار و ديگرى نام جانوسيار . چون لشكر بمحاربه مشغول شدند وزيران هريك از طرفى خنجرى بر پهلوى دارا زدند . دارا از پشت زين بر روى زمين افتاد . قاتلان به حضرت اسكندر آمدند و صورت [ a 8 ] واقعه بعرض رسانيدند . اسكندر بحبس و قيد ايشان امر فرموده خود متوجه لشكرگاه دارا گرديد . چون دارا را در ميان خاك و خون افتاده ديد از مركب پياده شد و سر او را از خاك برداشته بر ران خود نهاد . بيت : سر خسته را بر سر ران نهاد * شب تيره بر روز رخشان نهاد درين حال دارا چشم باز كرده در اسكندر نگريست و گفت اى اسكندر به تو چند وصيت دارم . بايد كه بجا آورى و به آن وفا نمائى : اول آنكه مرا دختريست
--> ( 1 ) - كذا در اصل . مقصود مؤلف برابرى است .