رشيد الدين فضل الله همدانى
23
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
بشرى با غنايم متوافر به تونس آمد . قائم شادمان شد . [ و باز بشرى ] با لشكرى به مؤاخذت ابو يزيد خارجى فرستاد . باز جنگ كردند و از لشكر ابو يزيد پنج هزار كس [ از برابره ] كشته شدند و اسيرانى چند گرفته و با غنايم فرستادند به مهديه پيش قائم « 1 » . و ابو يزيد خارجى از معاونان خود مضطر [ ب ] و منزعج شد و بر برابره اعتماد تمام نداشت ، به حدود قيروان آمد ؛ هيچكس به حرب او بيرون نيامد . گفت در اين تهاون و تغافل چيزى هست . ابتدا جنگ كرد و به بالاى سور بيامد و دروازهء قيروان را بگشاد و با تمامت [ لشكرها در شهر ] « 2 » رفت و به رقاده فرود آمد و بفرمود تا قيروان را غارت كردند . شيوخ و ايمه امان طلبيدند . ايشان را يك چند به مماطله و مدافعه مىداشت ، تا لشكريان شهر را غارتيدند . مردم از جوانب و اطراف فرياد برآوردند كه شهر ما را خراب كرديد . ابو يزيد گفت چه باشد ! بيت المقدس و مكه را به منجنيق خراب كردند ! بامداد از جانب قائم مدد رسيد و او را از آنجا براندند و با مهديه آمدند . ابو يزيد باز لشكرها را مرتب و مهيا كرد و از جهات و جوانب به ولايت و نواحى به تاختن مىفرستاد و قتل و نهب و فسق و فجور مىكردند . آنگاه ، لشكرى بزرگ به او پيوست ؛ قصد حصار مهديه كرد ؛ و صنهاجه و زناته و كتامه به اتفاق يكديگر به نصرت قائم قيام نمودند . ابو يزيد خارجى پيرامون و حوالى مهديه مىزد و قتل و نهب تقديم مىنمود . قائم با سپاهى آراسته بيرون آمد ؛ با هم مصاف دادند ؛ لشكر قائم منهزم شد . در مهديه رفتند و بنشستند . چون كار از حد بگذشت ، مشايخ و ايمه بيرون آمدند و از او امان خواستند . امان نداد و شهر محصور كرد و مردم محجور . مدد او از جوانب متعاقب و متواتر مىرسيد ؛ و مردم شهر از غايت جوع و غلا پيش او مىآمدند . قائم انبارها بگشاد و اموال بيفشاند ، تا مردم به جنگ رغبت نمودند . و آن روز شكست بر برابره افتاد ، و روز ديگر [ شكست ] « 3 » بر لشكر قائم ؛ و اهل مدينهء مهديه بعضى بگريختند و بعضى به بايزيد پناهيدند . تا
--> ( 1 ) . مجمع م : و چند امير او را دستگير كرده ( د : اميرانى چند گرفته ) پيش قائم فرستاد به مهديه و ابو يزيد از مجموع بلادى كه مسخر كرده بود لشكر بيرون آورد . و از بربريان جمعى انبوه به مساعدت او آمدند و با غلبهء تمام متوجه قيروان شد و در قيروان از قبل قائم خليل بود و او به غايت از ابو يزيد متوهم شده بود به حرب او بيرون نيامد . و ابو يزيد نزديك رسيد حتى كه به در شهر فرود آمد . و خليل بن اسحاق كسى پيش قائم فرستاده بود و مدد طلبيده كه ابو يزيد خارجى متوجه قيروان شده . و قائم ميسور را مقرر كرده بود با لشكرى تمام كه به دفع ابو يزيد به قيروان رود . خليل موقوف به رسيدن ميسور بود و اهل قيروان غلبه بيرون آمدند و با ابو يزيد حرب كردند و منهزم گشته به شهر در رفتند . و ابو يزيد نزديك بود كه شهر را بگيرد اهل قيروان پيش خليل بن اسحاق رفتند و گفتند شهر ما به غارت مىدهى بيرون آى و جنگ كن . خليل به كراهت بيرون آمد و چون با دشمن در برابر صف كشيد قبل از حرب هزيمت نمود و لشكر ابو يزيد به قيروان در آمدند و دست به غارت بردند و شيوخ و ائمه پيش ابو يزيد رفتند و امان طلبيدند ( اين افزوده در مجمع د نيست ) . ( 2 ) . جاى كلمات ميان دو قلاب در ص سفيد بود از روى مجمع م و د ، افزوده شد . ( 3 ) . از روى مجمع م و د افزوده شد .