رشيد الدين فضل الله همدانى

13

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

و بربر با كتامه دو فرقه شدند : بعضى قصد او كردند . او خود را ، چون پرى از ديدهء ديو ، پنهان مىداشت . به غيبت او با يكديگر حرب‌ها كردند . و مقدّم ايشان ، حسن بن هرون ، ابو عبد اللّه مشرقى را پيش خود پنهان مىداشت و خدمت‌ها مىكرد ، و مالى فراوان داد تا او به دعوت خرج و صرف كند . عاقبت ، مردم بسيار بر او جمع آمدند ، كه او به شهر ميله 12 ميل كرد با ده هزار مرد كارزار ، تا بستاند . ابراهيم بن اغلب لشكرى به دفع او فرستاد . ابو عبد اللّه قوم كتامه را گفت اكنون وقت خروج مهدى است كه گفته بود چون اين جنگ تمام ظاهر شود . و داعيان عبد اللّه بن اسماعيل را گفتند « 1 » : تو را به حدود مغرب زمين كتامه مىبايد رفت پيش ابو عبد اللّه صوفى شيعى مشرقى ، كه ايشان در انتظار تو ديده بر راه مىدارند . او [ درزىّ تجار به مصر ] « 2 » شد و مستتر بنشست . و امير مصر در آن زمان عيسى نوشرى بود [ 7 ] از قبل مكتفى ؛ و خليفه [ مكتفى ] « 3 » را از حليت و صورت و رحلت او آگاه كرده بودند . پيش عيسى فرستاد كه هركه را به اين صورت يا بى او را گرفته اينجا فرست . عيسى به همهء جوانب و اطراف [ منهيان ] « 4 » برگماشت تا تفحص احوال او مىكردند . از اتباع عيسى شخصى دوستدار و هواخواه ايشان بود . صورت حال بر ايشان عرض كرد و گفت به استصواب من ، مصلحت شما در آن است كه هم امروز از مصر برويد . ايشان با خواستهء فراوان روان شدند . و به روايتى ديگر ، عيسى او را بديد و سخن او بشنيد ، اطلاق فرمود . مهدى ، با صحبت جماعتى تجار ، به اسكندريه رفت و آنجا خود را به [ مقدم ] ديلميه نمود ، كه او را على بن وهسودان « 5 » گفتندى . و گفت از اولاد پيغمبرم و از دشمنان گريخته و پناه به شما و اين ولايت آورده‌ام . على بن وهسودان او را به زىّ تجار به طرابلس مغرب آورد . معتضد نامه به صاحب سجلماسه « 6 » نوشت به طلب مهدى . و او تجاهل و تغافل نمود . و در اين وقت ، ابو عبد اللّه داعى در بربر مقيم بود و كار دعوت با مردم بربر راست كرده . مهدى برادر خود ، ابو العباس ، را به استحضار [ ابو ] عبد اللّه به كتامه فرستاد « 7 » تا هر دو بر اتفاق با لشكر برابره بيامدندند و دار الملك افريقيه را بگرفتند و غنايم بسيار از مال و غنايم و چهارپاى بيافتند . و اصحاب ابو عبد اللّه مشرقى

--> ( 1 ) . ص : گفت . مجمع د : گفتند . ( 2 ) . از روى مجمع د افزوده شد ؛ مجمع ملى : به زىّ . ( 3 ) . از روى مجمع د افزوده شد . ( 4 ) . مجمع د : منهيان ؛ در اصل نيست . ( 5 ) . به زبدهء ( ص 20 ) ؛ جهانگشاى جوينى ص ( 442 ) ؛ سياست‌نامه ( ص 167 ) ، اتعاظ ، ( ص 32 ) ؛ در الكامل فى التّاريخ ابن اثير ( ج 8 ، ص 13 ) نيامده است . كلمهء « مقدم » از مجمع د است . ( 6 ) . در ص همه جا و در « سلجماسه » آمده و درست نيست چه نام اين شهر « سجلماسه » است . - ياقوت ، معجم البلدان ، ذيل همين كلمه . ( 7 ) . ابو العباس برادر ابو عبد اللّه مشرقى است ، نه برادر مهدى . پس اين عبارت كه در اصل و مجمع د آمده درست نيست . اتعاظ ؛ ص 93 .