رشيد الدين فضل الله همدانى
152
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
با سر گرفت « 1 » و مثالى دو فرستاد تا نوّاب او از گردكوه و قهستان به بندگى پادشاه آيند و عبوديت و ايلى كنند . اين دو نفر مذكور در حدود رى به بندگى حضرت رسيدند . و چون رايات همايون پادشاه به ولايت لار و دماوند كشيد ، از آنجا شمس الدين گيلكى را به گردكوه فرستادند ، تا حاكم آنجاى را به حضرت پادشاه آورد و ديگرى را ، از مصاحبان وزير ، [ به ] قهستان [ تسريح دادند ] به طلب [ حاكم آنجا . و ] سيف الدين سلطان ملك را « 2 » با قومى ايلچيان به پيش ركن الدين فرستادند كه پادشاه جهان به دماوند نزول فرمود ، ركن الدين را روى به بندگى بايد نهاد ؛ و اگر از جهت كارسازى چند روزى متوقف مىماند « 3 » ، پسرى را در مقدمه فرستادن روا بود . ايشان غرّهء رمضان سنهء أربع [ خمسين و ستّ مائة « 4 » ] ، به پاى ميمون دژ رسيدند . از خبر وصول رايات جهانگشاى بدان حدود و اشارتى كه فرموده بودند ، ركن الدين و اصحاب او مضطرب و متحير گشتند ؛ و رعب و خوف بر او مستولى شد گفت پسر را مىفرستم . و پسر را در صحبت ايلچيان در هفدهم رمضان بفرستاد . رايات همايون پادشاه به سرحدّ ولايت ركن الدين رسيده بود ؛ پسر [ او « 5 » ] را بنواخت ؛ و چون هنوز طفل بود ، بعد از دو روز بازفرستاد و فرمود كه اگر ركن الدين ديرتر به بندگى مىتواند رسيدن ، برادر ديگر را زودتر بفرستد تا شهنشاه را ، كه چندگاه است كه ملازم اردوست ، بازفرستد « 6 » . در اين ما بين ، چون مسافت از رودبار الموت تا اردوى پادشاه نزديك بود ، بر دوام ايلچيان تردد مىنمودند و از حضرت پادشاه وعد وعيد و استمالت و انذار مىفرمودند . القصهء ركن الدين ، پنجم شوال سنهء أربع و خمسين [ و ستّ مائة « 7 » ] ، برادر خود ، شيرانشاه « 8 » ، را به حضرت پادشاه روانه كرد . و شيرانشاه « 7 » سوم روز را ، كه هفتم شوّال بود ، در ناحيتى كه فسكر « 9 » خوانند ، از مضافات رى ، به بندگى پادشاه رسيد . و در آن وقت ، وزير گيلكى « 10 » از گردكوه قاضى تاج الدين مردانشاه را به بندگى پادشاه جهان رسانيده . و از آنجا ، نهم شوّال ، برادرش ، شهنشاه را اجازت مراجعت دادند ، به شرط آنكه اگر ركن الدين قلعهء ميمون دژ را خراب كند و به نفس خود روى به بندگى پادشاه نهد ، چنانكه عادت عاطفت آن حضرت است ، به نواخت و اعزاز ملحوظ
--> ( 1 ) . مجمع م : به سرگرفت . ( 2 ) . مجمع م و د : از مصاحبان به طلب وزير قهستان [ مجمع م : و ] سيف الدين سلطان ملك را ؛ نسخهء دانشكدهء ادبيات : با فوجى ( 3 ) . مجمع م : توقف مىبايد ؛ مجمع د : متوقف است ( 4 ) . مجمع م ( 5 ) . مجمع د : پس او را نواخته ( 6 ) . مجمع د : كه اگر ركن الدين نمىآيد و برادر ديگر را فرستد كه شهنشاه چندگاه است كه ملازم اردوست باز ايد - جهانگشاى جوينى ( ص 111 و 265 ) . ( 7 ) . مجمع م ( 8 ) . مجمع د : شروانشاه ( 9 ) . مجمع م : مسكر : ص و مجمع د : فسكر ؛ جهانگشاى جوينى ( ص 266 ) : بسكر ( 10 ) . مجمع د : گيلانى