رشيد الدين فضل الله همدانى
90
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
« رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پى او رفت در ماهى دگر كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار * قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر » از مرگ نظام الملك امور مملكت مختل و متزلزل گشت و هرج و مرج در ولايت پديد آمد . در انتهاز اين فرصت ، كار سيّدنا قوى گشت و هركه را خوفى و بيمى « 1 » بود به وى التجا مىكرد . رئيس ابو الفضل فرصتى طلبيد و به الموت [ پيش سيّدنا « 2 » ] رفت و در زمرهء اصحاب منخرط شد « 3 » و سيّدنا روزى از او پرسيد كه اى رئيس ، ماليخوليا مرا بود يا تو را ؟ آش معطر و مزعفر مرا مىبايست يا تو را ؟ ديدى كه چون دو يار مساعد يافتم چگونه به سخن خود وفا نمودم . رئيس در پاى او افتاد « 4 » و استغفار كرد و استعفا طلبيد . و پس از واقعهء نظام الملك ، 52 دو نوبت دو پسر او را كارد زدند : احمد كه به بغداد مفلوج گشت ؛ و ديگر فخر الملك كه او را در نيشابور « 5 » كارد زدند . بعد از آن ، امرا و وزرا و اسفهساران و معارف و اشراف را بر دست فداييان متواتر و متوالى مىكشت و هركه با او تعصبى مىكرد او را بدين بازى از دست بر مىگرفت . چون خبر وفات سلطان فاش شد ، قزل ساروغ و ارسلانتاش از محاصره برخاستند و لشكرها متفرق شدند ، و با ايشان نيز ظالمان [ 39 ] دست « 6 » تطاول به هر طرف دراز كردند و پاى تعدى بكشيدند . و [ روز ] سيزدهم محرم سنهء ست و ثمانين و أربع مائة ، رساموج 53 و لامسالار 54 و كالجدها 55 ( ؟ ) ، پسر عم او ، و بلقاسم ، پادشاه اسقين ، به رسم انقياد و مطاوعت پيش او آمدند « 7 » . سيّدنا ايشان را اعزاز و اكرام نمود و خلعتها پوشانيد . و بيست و دوم صفر ، « رفيقان » [ قصبهء ] اندجرود 56 بستدند « 8 » و فوجى خصمان را بكشند و پسر زعفرانى « 9 » ، مفتى و عالم رى ، ده هزار مرد حشرى به طالقان آورد و از رفيقان يك هزار به دفع
--> ( 1 ) . مجمع م : وهمى . ( 2 ) . مجمع م . ( 3 ) . مجمع د : گشت . ( 4 ) . مجمع م : رئيس به تضرع و تجشمى هرچه تمامتر كرد . ( 5 ) . پاريس : به نيشابور . ( 6 ) . مجمع د و م : و ايشان نيز دست . ( 7 ) . مجمع د : و سيزدهم محرم . . . اميران سالاموخ و لا ميسر و پسر عم او ابو القاسم به رسم انقياد و مطاوعت پيش او آمدند ؛ مجمع م : و در محرم . . . رساموج و لامسار كه بزرگان رودبار بودند پيش سيدنا آمدند : زبده : روز سيزدهم محرم ست و ثمانين و اربع مائه جماعتى معتبران شامور و لامسار و كالجدها پسر عم او بلقاسم پادشاه و شفقين بر سبيل دعوت به الموت آمدند . ( 8 ) . مجمع د : و بيست و دوم محرم بعضى از حدود بستدند ؛ مجمع م مانند متن ؛ ص : و بيست و دوم صفر رفيقان برحرود بستدند . ( 9 ) . مجمع م : دعوايى ؛ ص مانند مجمع د .