رشيد الدين فضل الله همدانى
42
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى )
روز پرزر كردندى ، و بعد از بارعام و برداشتن خوان ، درويشان را اجازت بودى كه به يك دست چندانكه تواند برگرفتن بردارد . و روايت است كه آن صناديق برقرارند در قلعه ، امّا كرم و زر مفقوداند . و در اين زمان يكى از قرامطهء شام خروج كرد ، به حوف رسيد از حدود مصر . خواست كه جهانگيرى كند . المعزّ لدين اللّه پسر خود عبد اللّه را كه ولىعهد خلافت بود با لشكرى گران به دفع قرمطى فرستاد . در حدود كوم احمر به هم رسيدند . چو [ ن ] سواران معزّى در جولان و طرد و ناورد آمدند ، قرمطى در حال هزيمت شد ، بعد ما كه از اصحاب او هزار كس كشته شدند و هزار كس اسير گشتند ، و اين فتوح جليل عجيب بود . و همچنين بو بكر نابلسى مخالفت كرد ، اسير گشت و مسلوخ شد . و امير عبد اللّه كه ولىّعهد بود روز آدينه نهم جمادى الاولى سنهء اربع و ستّين و ثلث مايه وفات يافت . و در اين سال دعوت معزّيه به مكّه و مدينه و ساير اعمال حجاز اقامت كرده شد ، و چون امور مملكت استقامت يافتند او در ديار مصر استنامت نمود . ناگاه روز آدينه نوزدهم ماه ربيع الاخر سنهء خمس و ستّين و ثلث مايه الامام المعزّ لدين اللّه متوفّى شد قدّس اللّه روحه . و سببش آن بود كه ملك روم قسطنطينيه به خدمت او رسولى فرستاد كه در ايّام سابق به افريقيه هم او به رسالت مىآمد . معزّ به خلوت رسول را گفت ياد دارى كه در مهديّه با تو گفتم روزى باشد كه به رسالت پيش من آيى به مصر و شام . رسول گفت بلى ياد دارم . گفت همچنين روز [ ى ] به رسالت بيايى و مرا در بغداد بر سرير خلافت ببينى . رسول گفت اگر مرا بر خود ايمن كنى و زنهار دهى ، تا با تو مفاوضهاى به مشاهده تقرير كنم . معزّ گفت كردم بگوى . گفت آن سال كه تو بر سرير افريقيه متمكّن بودى ، حشمت و عظمت و عزّت و جلالت تو در چشم من چنان نمود كه از مهابت تو وجودم ناچيز شد ، و ترا بر تخت متمكّن ديدم ، پنداشتم كه تو خدايى ، از نور روى تو د [ يده ] هاى جهانبين من روشن