رشيد الدين فضل الله همدانى

18

جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى )

واليان خود چگونه نگاه مىداريد ؟ گفتند ما مطاع و منقاد او نيستيم ، ميان ما و او ده روزه راه بعد مسافت است . پرسيد كه شما در جنگ و صلح چگونه باشيد ؟ گفتند اين صنعت ماست . و همچنان متعرّف حال ايشان بود تا به شهر مصر رسيد . خواست كه ايشان را وداع كند گفت اينجا مقيم خواهم بود تا مردم را حسبة للّه تعليم كنم تا ثواب يابم . گفتند بارى پيش ما باش تا حقوق ترا بشناسيم ، و به خدمت تو ايستادگى نماييم . بدان راضى شد و با ايشان برفت . چون به حدود ولايت خود رسيدند ، جماعتى از اصحاب و احباب به استقبال ايشان اقدام نمودند . ايشان حال ابو عبد اللّه با كسان خود تقرير كردند ، و او را با اعزاز و اكرام تمام به قريهء صنهاجه فرود آوردند . و براى طاعت و عبادت او به كوهستان فج الاخيار كه موضعى نزه و هوايى خوش بود ، براى او در جوار خود اختيار كردند . او گفت پيش ما چنان مقرّر است كه مهدى را هجرت در فج اخيار باشد ، و شما كه اهل كتامه‌ايد كار خود پوشيده و پنهان مىبايد داشت . و در آن كوهستان ايشان را به سخنان رنگين و گفتار چرب و شيرين مىفريفت . برابره نيز جمعى مسخّر و مطيع او شدند . و اظهار حال مهدى نمىكرد ، و ابو عبد اللّه مشرقى آنجا معروف و مشهور شد . خبر جمعيّت او به امير افريقيه ابراهيم بن احمد [ بن ] الاغلب رسيد . پيش عامل مدينهء ميله فرستاد ، و گفت ببين تا اين مرد كه در جوار تو است كيست ؟ او گفت مردى درويش است خشن‌پوش ، و طاعت و عبادت مىكند و مردم را به خيرات و اصطناعات و امر معروف و نهى منكر دعوت مىكند . ابو عبد اللّه مشرقى چون از قصد خصم ايمن شد ، گفت من در آن زمين كه حلوانى و ابو سفيان شخم زدند ، تخم خواهم انداخت . ايشان شادمان شدند ، و در درجه و مرتبهء او افزودند . و بربر تا كتامه دو فرقه شدند . بعضى قصد او كردند . او خود را چون پرى از ديدهء ديو پنهان مىداشت . به غيبت او با