عبد المحمد آيتى

233

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

نظام الدين محمود بن يحيى بن حسويه كه او را مهويه خواندند در ماهلويهء سروستان جنگيد و به تعقيبش پرداخت تا به موضع شهداپشكانات « 1 » رسيدند در آنجا بار ديگر بساط ستيز گسترده شد و از دو طرف كوشش بسيار شد ناگاه در اثر شدت جنگ اتابك چاولى را خون از بينى بگشاد چنان كه مجبور شد بازگردد . در راه از دنيا برفت . نظام الدين مهويه چون از حالت او بىخبر بود در اثناء مراجعت جاى محكمى را طلب مىكرد تا بدان متحصن شود و روزى را فارغ از بيم لشكر سلطان بگذراند . در اين كوه كه امروز مقر ايشان است رقعه‌اى يافتند كه بر آن نوشته بود : اتابك چاولى امروز بگذشت * نظام دين و دولت را بقا باد اگرچه صحت حال ندانست و نويسنده را نشناخت ولى آن رقعه را به فال نيك گرفت و در همانجا كه امروز دار الامان ايشان است اقامت گزيد و براى خواص و پيروان خود خانه‌ها بنا كرد و به مرور قدرتى يافت تا دارابجرد را كه كوچك‌ترين ناحيه از نواحى فارس بود مفروز گردانيد و فرزندان او يكى پس از ديگرى به پادشاهى نشستند . [ 423 ] در سال 624 نوبت سلطنت به ملك مظفر الدين محمد بن المبارز بن حسوية بن هزار اسف بن مهويه رسيد . او مردى هنرمند و فاضل‌نواز بود و در تقويت دين و تربيت افاضل و ترتيب وظايف و صدقات كوشش بسيار كرد و قلمرو خود را تا سرحد هرموز بگسترد . حدود ممالك شبانكار از طرف فارس حسويه و رونيز و خير است تا روستاهاى ميشكانات و لارو سانك و ديهى در هفت فرسنگى هرموز به نام كورستان و اين مواضع پيوسته مجمع ارباب هنر و ائمهء دين و علماء بزرگ و مشايخ و اعيان بوده است . ملك مظفر الدين مردى اديب بود . اين رباعى نزد كمال الدين اسماعيل فرستاد . چون نيست مرا به خدمتت روى وصال * سر بر خط ديوان تو دارم مه و سال گويم فلكا در تو چه نقصان آيد * گر ز آنكه رسانيم زمانى به كمال و كمال الدين در جواب او نوشت : آنى تو كه خورشيد سرافكندهء تو است * هر كوست خداوند هنر ، بندهء تو است جوياى كمالند به جان خلق جهان * وانگاه به جان كمال جويندهء تو است و اين رباعى را هم در مرثيهء پسرش غياث الدين پدر ملك جلال الدين سروده است :

--> ( 1 ) - چ : شهدابشكانات