عبد المحمد آيتى

175

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

و روكوحه « 1 » و سودزه « 2 » كه مطيع مغول بودند دست يافت و به همان قناعت كرد . پس از چندى الغ خان ، رضيه را بقتل آورد و دامادش ناصر الدين را كه دختر او را داشت به پادشاهى برداشت . بعد از دو سه سال با آنكه همهء امور به دست خود او بود او را نيز بقتل آورد و خود بر تخت نشست . او را سلطان غياث الدين لقب دادند . [ 311 ] الغ خان نيز در سال 686 بمرد و پسرش وارث تخت او شد . در اثناء اين حالات از حضرت هلاكو فرمانى مبنى بر احضار ملك ناصر الدين پسر وفاملك كه حاكم سند بود صادر شد . جون آنجا رسيد ملك شمس الدين كرت و خداوندزاده برغندى كه از او بيمناك بودند متهمش كردند و در بيان زشتى اعمال او مبالغه كردند تا هلاكو او را با چند تن از مملوكان و پيوستگان بكشت . در اين حالت ملك فيروز كه از جانب ناصر الدين به حكومت خلج موسوم بود ترسيده عازم دهلى شد و ملازم پسر سلطان غياث الدين گشت و به او تقرب جست . پسر سلطان غياث الدين او را به محافظت مولتان نامزد فرمود تا مجال مداخلت به لشكر مغول ندهد . به اين خدمت چندگاهى مواظبت نمود تا برخى از حسودان او را متهم كردند كه با مغول مصالحه و آشتى دارد . پس از دهلى احضارش كردند . ملك فيروز كه از پادشاه خائف بود از حركت به دهلى خوددارى كرد . وزير سلطان در غضب شد و با معدودى چند به طرف او روان گرديد . در راه ميانشان ملاقاتى دست داد . وزير بازخواست‌هاى سخت كرد و ملك فيروز شمشير كشيد و او را به ديار عدم فرستاد . پس همچنان عنان ريز بتاخت تا وارد قصر سلطنت شد در آن حال اكثر خادمان پراكنده بودند و پادشاه بيمار ، او فرصت غنيمت شمرد و سلطان را با ضربه‌اى هلاك كرد . آنگاه براى تسكين خاطر سپاهيان پسرى خردسال را از آن او بر تخت نشاند و به دروغ نام سلطنت بر او نهاد . چون سپاهيان را مطيع خود ساخت آن پسر را هم از پى پدر فرستاد و بىمنازع بر تخت سلطنت قرار گرفت . آنگاه براى برادرزادهء خود علاء الدين كه خود مربى او بود زنى بخواست و او را حكومت عوض و بدرون داد . علاء الدين در آن حدود استقلالى يافت

--> ( 1 ) - چ : روكوچه ( 2 ) - چ : سوذره