عبد المحمد آيتى

170

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

او بدان غنيمت رونق يافت ولى سپاه بهاء الدين اياز از طرف هرموز و سپاه ملك اسلام از جانب كيش بر او تاختند و او را شكست دادند . بهاء الدين اياز در هرموز مستقر شد و به نام ملك معظم فخر الدين احمد بن ابراهيم الطيبى « 1 » خطبه خواند و سكه زد در سال 695 ملك اسلام براى تحقيق در اوضاع عازم آن حدود شد اتفاقا ميان ملك معظم فخر الدين و بهاء الدين اياز كدورتى بوجود آمده بود ، بهاء الدين اياز كه از جانب ملك معظم فخر الدين و ملك اسلام بيمناك بود پيغام‌ها مىفرستاد و نامه‌ها مىنوشت كه محال است كفران نعمت ملك اسلام كند و خود را در شمار بندگان او قلمداد مىكرد و در ضمن اشاره كرد كه اگر نسبت به او سوء قصدى پيوندند بدفاع برخيزد و نيز گفت كه مصلحت نيست ملك فخر الدين به اعتماد لشكر جاشو با او بجنگد چه ايشان بيشتر مطيع و منقاد اويند . اما اين نصايح به كار نيامد و پس از زد و خورد كوچكى طرفين به نبرد مصمم شدند . چون لشكر جاشو كوكبهء بهاء الدين اياز را از دور مشاهده كردند تيغ در لشكر ملك اسلام نهادند خلقى بسيار كشتند و باقى را بهزيمت دادند . اين واقعه در روز ششم رمضان همان سال « 2 » واقع شد . بهاء الدين اياز با وجود قدرت باز بر قاعدهء معهود به خدمت ملك اسلام پيوست و شورش سپاهيان فرو نشاند و با آنكه در جنگ پيشدستى نكرده بود راه تواضع پيش گرفت و ملك اسلام را اجازهء بازگشت داد . در سال 696 چون به حكم فرمان ، مقاطعهء بر و بحر ممالك فارس بر ملك اسلام مقرر گشت فرمان شد تا سپاه مغول و مسلمان [ 298 ] به هرموز روند و اياز را كه دعوى استقلال مىكرد دور سازند . چون ركن الدين مسعود اين خبر بشنيد نزد ملك‌اسلام آمد و اظهار كرد كه اگر او قائد لشكر باشد اين مهم را كفايت كند . اين سخن پذيرفته شد و ملك اسلام از تقصير او در مورد دولتخانهء كيش درگذشت . چون بهاء الدين اياز از ماجرى آگاه شد نامه و رسول به ملك‌اسلام فرستاد بدين مضمون كه به ركن الدين مسعود اعتماد مكن و صيدى را كه به پاى خود بدام افتاده است رها مساز تا بنده به خدمت مبادرت نمايم و هرچه فرمان دهى به جان قبول كنم .

--> ( 1 ) - برادر ملك‌اسلام است . ( 2 ) - يعنى سال 695 .