أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

12

تجارب الأمم ( فارسى )

را نيز همراه بياورد . [ 1 ]

--> [ ( 1 ) ] . داستان لشكر كشى راضى و بجكم به موصل را ابو بكر صولى در « اوراق » چنين آرد : راضى پيش از بيرون آمدن ، انديشهء خود را به ما گفت و ما گفتيم : مكن ! دادرس [ ابو حسين ] عمر بن محمد نيز در اين رأى با من هماهنگ بود ولى راضى نه به رأى ما توجه كرد و نه انديشهء خود را به كسى گفت . عامه [ سنيان ] نيز از اين سفر سلطان به موصل ناخرسند بودند ، زيرا كه ايشان حمدانيان را دوست مىداشتند كه حسن گندم ايشان را فراهم مىكرد و به بينوايان در سامره و بغداد رسيدگيها كرده بود و برادرش « سيف الدوله » [ خ 6 : 63 ] مرزدار اسلام بود و آنها را براى مردم نگهبانى مىكرد و غزاهاى تابستانى به راه مىانداخت . چون راضى به سامره رسيد از پس‌انداز خود براى سپاهيان هزينه كرد . مردم پنداشتند او در سامره خواهد ماند و بجكم را به موصل خواهد فرستاد ، اگر نيازى بود خود نيز به دنبال او مىرود و گرنه در جاى خود ( سامره ) مىماند . هر كس كه به او مىرسيد همين پيشنهاد را مىداد . پس خبر رسيد كه ابن رايق دست به تحريك [ قرمطيان و گنوسيستها ] زده به مردم نامه مىنويسد و از بغداديان مىخواهد كه به خيابانها بريزند . ما پس از آن گمان مىكرديم كه خليفه به شمال نخواهد رفت ، مردم نظر مىدادند و مشورت مىكردند كه از سامره نبايد بيرون آيد . دادرس [ ابو حسين ] عمر بن محمد [ بن يعقوب ] و ذكى پرده‌دار بيش از ديگران با بيرون رفتن خليفه از سامره مخالف بودند . ما گرد هم مىآمديم و سخن خود را هماهنگ مىنموديم . نامهء حسن بن عبد اللّه [ ناصر الدولهء همدانى ] براى راضى و بجكم نيز رسيد كه در آن بيش از پيمان پيشين تعهد مىنمود . او نامه‌ها را ، پى در پى ، به نزد دادرس مىفرستاد و او [ به راضى ] مىرسانيد و پاسخ را گرفته مىفرستاد . دادرس نامه‌ها را براى من [ صولى ] مىخواند . راضى چندى در سامره بماند ، تا ما به بازگشت او [ به بغداد ] اميدوار شديم و با يك ديگر قرار گذارديم كه هر كدام مناسبتى به دست آوريم و با خليفه تنها شويم ، سخنى بگوييم . تا يك روز من در سامره با خليفه تنها شدم و گفتم : اى امير مؤمنان ! بندهء يك دل نمىتواند آنچه در دل به سود او دارد پنهان كند . او از نيك خواهى كوتاهى نمىكند ، خواه پذيرفته شود يا نشود ، او مىگويد ، اگر سودمند بود پذيرفته مىشود و اگر نادرست بود ناشنيده انگاشته مىشود . راضى خنديده گفت : بگو ! چه دارى ؟ گفتم : مردم مىگويند : سپاهى كه تو براى جنگ ضد آن مىروى [ از سنيان شمال و غرب و سوريه ] بيشتر به سپاه اسلام ماند ، تا سپاهى كه از آن كمك مىگيرى [ گنوسيستها و