أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
23
تجارب الأمم ( فارسى )
در يك « شذا » [ 1 ] فرا رسيده از « شذا » به « حراقه » درآمد . « بدر » پرسيد ، چه خبر دارى ؟ او در پاسخ دلگرمش ساخت با خوش زبانى او را بفريفت . قاسم به او دستور داده بود كه هر جا بدر را ديدى به من گزارش بفرست ! او نيز چنين كرد . قاسم به لؤلؤ كه از غلامان نجيب سلطان بود گفت : كارى بزرگ از تو ميخواهم ! گفت : بفرما ، بر چشم ! گفت : برو « بدر » را از ابن كنداجيق بگير و سرش را براى من بياور ! او با يك « طيار » [ 2 ] برفت تا در بخش « سيب بنى كوما » به « بدر » رسيد ، از طيّار به حراقه آمده به بدر گفت : برخيز ! گفت : براى چه ؟ گفت : بر تو چيزى نيست * و او را به طيّار خود برد و به جزيره رسانيد و مردم را دور كرد و شمشير خواسته آن را بركشيد . چون بدر مرگ را ديد ، درخواست كرد مهلت دهد تا دو ركعت نماز گزارد . سپس گردن او بزد و اين روز آدينه پيش از ظهر ، ششم رمضان بود ، پس سر را گرفته ، به طيّار بازگشت و تن را همانجا بينداخت ، تا پس از چند روز خانوادهاش پنهانى كس فرستاده آن را در تابوت نهاده در روزهاى حج به مكه بردند و برابر وصيت او در آنجا به خاكش سپردند . او پيش از كشته شدن همهء بردگان خويش را آزاد كرد . سلطان همهء آباديهاى بدر و خانههاى بهره ده [ 3 ] او را بگرفت . روز هفتم رمضان گزارش كشتن بدر به مكتفى برسيد و از اردوگاه به مدينة السلام [ بغداد ] بازگشت . چون سر « بدر » را آوردند دستور داد آن را شسته در « انبار سرها » نهادند . ابو عمر دادرس [ 4 ] افسرده و سر افكنده به خانه بازگشت . مردم به او نيشخندها زده شعرها سرودند ، كه از آنها است : از دادرس شهر بپرسم كه چرا * افكنده سر امير با مكر و ريا پيمان تو ببستى و شكستى پيمان * منشور و امان نامه تو دادى كه بيا !
--> [ ( 1 - ) ] M : گونهاى قايق نهر پيما ن . ك . خ : 5 : 59 پانوشت . [ ( 2 - ) ] M : گونهاى قايق نهر پيما . ن ك . خ : 5 : 59 پانوشت . [ ( 3 - ) ] M : متن : ضياع بدر و دوره و مستغلاته . . . [ ( 4 - ) ] M : براى شناخت اين دادرس ضد گنوسيست ، ن . ك . پانوشت خ 5 : 3 .