أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

511

تجارب الأمم ( فارسى )

سپس زبانش را بريدند و مدتى دراز در زندان بماند تا * اسهال گرفت و او را بىپزشك و پرستار گذاردند . شنيدم او با دست چپ و دهان از چاهك آب مىگرفت و

--> [ = ] بكشاند ، ذكا دبير خود را به نزد ابن مقله فرستاده او را از پيشامد آگاه كرد . او در بازگشت نامه‌اى از ابن مقله براى ذكا آورد كه درخواست مىكرد براى او اجازت رسيدن به پيشگاه راضى گرفته شود تا مطالبى دربارهء بجكم به او برساند . دبير به ذكا گفت : ابن مقله مىگويد : اگر مرا به خليفه رسانيدى همهء حقوق مرا كه بر گردن تو است ادا كرده‌اى ! ذكا ، همانگاه برخاسته نزد راضى رفته براى آمدن ابن مقله اجازت خواست . او گفت : هر گاه كه بخواهد ، مىتواند بيايد ، ذكا همين پاسخ را به ابن مقله رسانيده ، افزود : تو براى سرور ما خدمت كرده‌اى و خوى او را مىشناسى ، اگر مردى هستى كه از كردار خود مطمئن هستى كه او را خرسند مىدارد و هيچ ترسى از آن در دل ندارى ، مىتوانى هر گاه كه بخواهى بيائى ، من آن را بهتر مىدانم كه تو از دروازهء « نوبى » كه به دست « بشرا » خادم سياه پوست است بيايى كه مىدانم مورد اعتماد تو مىباشد زيرا او غلام تو بوده است و مىتواند « نوبى » را خلوت دارد ، دروازهء ويژگان كه در دست من است هيچگاه از پرده‌داران و مردم ديگر تهى نمىشود و من مطمئن نيستم ، شايد يكى از ايشان از آمدن تو آگاه شود و به محمد بن رايق گزارش دهد ، كه فرايند آن را خودت بهتر مىدانى ! دبير ذكا پيام را به ابن مقله رسانيد ابن مقله گفت : به ذكا بگو : كار مرا به كسى جز خودت وامگذار ! نمىخواهم جز تو كسى از آن آگاهى يابد ، اگر خدا خواست و مرا به نزد سرورم رسانيدى ، آنچه دوست داشته‌ام به من داده‌اى ! چون ابن مقله به ستاره بينى باور داشت [ مانند خ 5 : 391 و 501 و 581 ] ذكا گفت : ساعت خوب نجومى را نيز براى شرفيابى معين كن ! ابن مقله گفت : تو را به خدا بكوش براى من همين امشب را وقت بگيرى ، كه تا سى سال ديگر وقتى بهتر از آن يافت نمىشود . ذكا دوباره رفته اجازت خواست . راضى همان شب را اجازت داد . ذكا مىگفت : در همهء اين كشاكشها من از انديشهء سرورم ناآگاه بودم ، او تودار بود و اسرار خود را به كسى نمىگفت : اگر مىدانستم كه سرور من چه در دل دارد ، هرگز نمىپذيرفتم كه اين كار به دست من انجام گيرد ، پس به او پيام دادم كه اگر مىخواهى پائين بيايى ، كوشش كن كسى آگاه نشود . او پس از تاريكى غروب از خانه‌اش بيامد ، چون به نزد من رسيد ، به سرورم گزارش دادم . او دستور داد در معروف به « شاذروان » را برايش بگشاييم ، من دستور دادم خدمتگزاران حرمسرا آن را از درون باز كردند و فايق جانشين « راغب » در حرمسرا او را از دست مأمور من بگرفت . من در اطاق پرده‌داران مانده در را نيز باز گذاردم تا ابن مقله باز گردد . چون نيمى از شب گذشت ، دبير من و « ابن غيث » دبير ابن