أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
506
تجارب الأمم ( فارسى )
كه مىگفتى : « اين آخرين بيچارگى تو است ، گشايش نزديك است ؟ » من گفتم : آرى ، اكنون نيز بايد به گشايش و بهبود اميد داشت ، زيرا با تو رفتارى شده است كه مانند آن با همانند تو كسى انجام نشده است و اين پايان بيچارگى است ، پس از هر پايان بازگشت است . گفت : مگو ! كه بيچارگى با من چنان در آويخته است ، كه تب دق ، به تن مىآويزد ، تا مرا نكشد از من جدا نشود ، سپس اين شعر را خواند : هر گاه بخشى از تو بميرد براى آن گريه كن ! * كه هر بخش به بخشهاى ديگر نزديك است [ 1 ] پس همانگونه كه گفت رخ داد . [ 2 ]
--> [ ( 1 - ) ] M . متن : اذا ما مات بعضك فابك بعضا * فبعض الشىء من بعض قريب [ ( 2 - ) ] ابن قايماز ذهبى در تاريخ اسلام در بيوگرافى ابن مقله به گونهاى ديگر آورده گويد : حسن بن على بن مقله گفته است : رابطهء برادرم [ ابن مقلهء وزير ] با راضى و ابن رايق بهبود يافت و ايشان دستور باز گردانيدن ديهها را به او دادند . ولى كوفى كه پيشتر خدمتگزار ابو على [ برادرم ] بود ، به دبيرى ابن رايق گمارده شده ، ابن مقاتل نيز بر كارهاى ابن رايق چيره شده بود و ابو على با همان ديدگاه گذشته به دو مىنگريست . اين دو تن از پس دادن ديهها به ابو على ناخرسند بوده ، از آن جلوگيرى مىكردند ، كوفى مىخواست كه ابو على براى او فروتنى كند ، ابو على خود را به نفهمى مىزد . هر چه ما به او پيشنهاد سازش مىداديم ، او مىگفت به خدا نخواهم كرد ، اين سگ كيست كه زمانه مرا به درجهء او پست كرده باشد . يك روز آن دو به خانهء ابو على آمدند . او براى ايشان برنخاست و با سربلندى با ايشان گفتگو كرد و در پايان به تهديد و بيم دادن ايشان پرداخت ، گوئى هنوز وزير است ، و همين يكى از انگيزههاى زندان او و بريدن دستش شد . محمد بن جنى يكى از ياران ابو على [ ابن مقلهء وزير ] گويد : آن شب كه مىخواست به نزد راضى رود با او بودم . او گمان مىداشت كه راضى مىخواهد او را به وزيرى بگمارد ، پوشاك خود را عوض كرد و عمامهاى برايش آوردند كه چون آن را دراز يافت ، ترسيد مبادا پيچيدن همهء آن ، ساعت نيك نجومى را كه براى ديدار راضى برگزيده است ، برگيرد . آن را با دست خود بريد و سنجاق زد . من اين كار او را به فال بد گرفتم ، پس شبانه با هم به نزد « ذكى » پردهدار ، به پائين آمديم ، من به بالا نزد ذكى رفته اجازت خواستم ، او گفت : به ابن مقله بگو : تو مىدانى من شاگرد توام ، تو مرا به پردهدارى سرورم گماردى ، تو بر من حق دارى كه نيكخواه تو باشم ! به او بگو : « بر گرد و به درون ميا ! ! » من در بازگشت