أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

505

تجارب الأمم ( فارسى )

در آن روز راضى آن را آشكار كرد . فاتك پرده‌دار ابن رايق با گروهى از سرداران بيامدند و ابن مقله را آورده دست راست او را بريدند و به زندانش باز گردانيدند و فاتك به نزد ابن رايق بازگشت و بودن خود را هنگام بريدن دست ابن مقله ، به او گزارش داد . ثابت مىگويد : در پايان آن روز ، راضى مرا خواسته دستور داد ، به زندان ابن مقله رفته ، معالجه‌اش كنم ، من رفتم و او را در اطاقكى قفل شده يافتم ، چون دربان در را باز كرده ، به درون شدم ، او را در حالى نزار ديدم . همين كه چشم او به من افتاد ، پر اشك شد . ساعد او را ديدم كه سخت آماسيده ، در جاى بريدگى خرقه‌اى كلفت كردوانى رنگين نهاده با نخ كنف بسته بودند . چون * نخ را باز كرده خرقه را پس زدم ديدم در زير آن ، بر روى بريدگى سرگين چارپايان نهاده‌اند ، چون آن را پاك كردم ، ديدم سر ساعد دست زير بريدگى را با نخ كنف ، به گونه‌اى بسته‌اند ، كه در ميان آماس فرو شده ، و بازو دارد سياه مىشود . من گفتم : راه درست آن است كه نخ را باز كنم و بر جاى سرگين كافور نهم ، و بر ذراع دست صندل و گلاب و كافور بمالم . گفت : بكن ! خادمى كه با من آمده بود گفت : باشد ، تا از سرورمان اجازت دريافت كنم . او برفت و اجازت گرفته با يك بسته كافور بيامد و گفت : سرور ما اجازت فرمود كه هر چه مىدانى انجام ده ! با وى نرم باش ! از او پرستارى كن ! با او باش ! تا خداوند سلامت وى را باز گرداند . من نخ را باز كرده كافور را بر جاى بريدگى ريختم و ساعد او را شستشو دادم ، اندكى بهبود و استراحت يافته ، تپش او فرو نشست . من از او دور نشدم تا اندكى جوجه خورد ، سپس سوگند ياد كرد كه ديگر چيزى نمىتواند خورد . اندكى نيز آب سرد نوشيد و حالش جا آمد و من بيرون آمدم . من روزهاى بسيار به ديدار او مىرفتم تا بهبود يافت ، هر گاه به نزد او مىشدم حال فرزندش ابو حسين را مىپرسيد ، چون مىگفتم پنهان شده و حالش خوب است ، خوشحال مىشد . او براى دستش زارى مىكرد و مىگفت : با اين دست سه بار براى سه خليفه وزيرى كردم ! دو بار قرآن را * نوشتم ! چرا بايد مانند دست دزد بريده شود ؟ آيا به ياد دارى