أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
496
تجارب الأمم ( فارسى )
آيا نمىدانى كه مردم اگر اين رفتار تو را بشنوند ، خواهند ترسيد ؟ و آنان كه تو را نمىشناسند نيز آمادهء جنگ با تو خواهند شد ، چه رسد به كسانى كه ستم تو را ديده باشند ، آيا فراموش كردهاى كه خودت ديروز بر ابن رايق خرده مىگرفتى [ 1 ] كه مردم بصره را رنجانيده بود ؟ تو با مردم بغداد سر و كار خواهى داشت كه چند برابر آنجايند ، تو با اين رفتارت با ما ، مردم را به ياد ستمها كه مرداويج با مردم كوهستان كرد ، انداختهاى . بغداد دار الخلافه است ، رى و اصفهان نيست ، مردمانش شكيبائى چنين رفتارها ندارند ! چون بجكم اين سخنان شنيد زنجيرها را بگسست و از خواستن مال دست كشيد ، سپس ابن رايق و ابن مقاتل و كوفى ، براى يحيا بن سعيد سوسى ميانجى شدند ، تا وى را آزاد كرد ، و چون برتر از ديگرانش ديد او را به رايزنى برگزيد . سپس يحيا بن سعيد ، براى ديگران ميانجى شد و ايشان را ضمانت كرد تا آزاد شدند . چون على بن بويه از آمدن * طاهر گيلى به بصره [ 2 ] آگاهى يافت و كينهء او را براى كارى كه در ارجان كرده بود ، در دل مىداشت ، به برادرش ابو حسين نوشت كه دستگيرى او را از ابو عبد الله بريدى بخواهد . پس او را گرفته به فارس فرستادند . پس از گريختن ترجمان [ محمد بن ينال ] ، احمد بن بويه به كرانهء باخترى « عسكر مكرم » رفت و با ابو عبد الله بريدى در كرانهء « مسرقان » فرود آمدند و پل بالاى آن را بستند . فرداى آن روز ، ديگر يارانش را از آنجا بگذرانيد . جاسوسان به وى گزارش دادند كه « سوق اهواز » تهى شده و كسى در آنجا نمانده است ، پس ابو عبد الله بريدى ، در خانهاى بر كرانهء نهر « مسرقان » فرود آمد و همهء مردم اهواز براى گفتن شاد باش و دعاگوئى به نزد وى آمدند و او ايشان را بنواخت . يكى از آمدگان يوحناى پزشك بود كه در هنر خود سر آمد است ، ابو عبد الله بريدى به او گفت : اى ابو زكريا حال مرا مىبينى ؟ [ يوحنا ] گفت : خلط كن ! ( خوراكيها را در هم آميز ) تا خلط تو را بيرون
--> [ ( 1 - ) ] M خ 5 : 562 ، بجكم به رايق : تو با اين مردم چه كردهاى كه اين چنين بر تو شوريدهاند ؟ [ ( 2 - ) ] M : ن . ك : خ 5 : 563 و 517 .