أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

492

تجارب الأمم ( فارسى )

باشد ، هم آنچه را خست كرده از دست مىدهد ، و هم جان خود را بر آن خواهد نهاد . من به ياد دارم ، هنگامى كه ابن رايق ، اهواز را به من واگذار كرد ، در اين كار با ابو بكر ابن مقاتل * رايزنى نكرده بود ، و چون آگاه شد ، بر او گران آمده به نزد ابن رايق رفته گفت : چه مىكنى ؟ خيال دارى اهواز را به بجكم واگذار كنى ؟ ابن رايق گفت : آرى ! ابن مقاتل گفت : خطايى بزرگ انجام مىدهى ، تو هنوز از پس بريديان بر نمىآيى ، با اينكه اينان دراعه‌پوشانى بيش نيستند ، نمىتوانى آنان را بر كنار كنى ، و نمىتوانى ماليات را از ايشان بستانى ، اكنون مىخواهى شهرستانى چون اهواز را به دست يك ترك شمشير به دست كه بتازگى شناخته‌اى بسپارى . و چون او شكوه و زيبائى و دارائى فراوان اهواز را ببيند و سپاه بزرگ آن را به دست گيرد ، دلش هواى سركشى كند و چون بر آن چيره شود ، بسنده نكند و به انديشهء جز آن افتد و با تو همچشمى كند تا تو را از پايگاهت كنار زند و جاى تو را بگيرد ، تا هماورد نداشته باشد و از استوارى پايگاه خودش در كشاكشها مطمئن شود . تو اكنون اميدوارى شهر را از دست بريدى بيرون آورى ، هر گاه آن را به دست بجكم بسپارى ، بايد اميدت را از آن ببرى ، و آن خواست را از دل دور سازى ، به نگاهدارى جز آن بسنده كنى ، كه اى كاش نگاهداشتنى باشد ، در انديشهء جان خود باش ، كه آن را به پرتگاه نابودى كشانيده‌اى ، او بدين سان رأى ابن رايق را زده ، جلو فرمانى كه مىخواست براى من بنويسد بگرفت . خودمانيم ! او راست مىگفت و نيكخواه وى بود . چون اين گزارش به من رسيد گوئى رستاخيزم بر پا شد چون مىديدم كه آرزوهاى پادشاهى من بر باد مىرود ، براى اين نگرانى با محمد بن ينال ترجمان به رايزنى نشستم . او رائى نداشت ، دلدارى مىداد ، مىگفت : تو در آسايش هستى ، تو نزد اين شاه ارزش برادر دارى ! گفتم : اى احمق برو همين امشب يك « سميريه » آماده كن ! من خود را براى ديدار ابن مقاتل آماده كردم ، چه مىدانستم كه او بازرگانى بىسواد و فرومايه است . پول نزد چنين كسان ارزشى و الا دارد . چون شب فرا رسيد و مردم خفتند ، ده هزار دينار برداشته به درون « سميريه » بردم و تنها محمد بن ينال را آورده هيچ غلام به همراه