أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
454
تجارب الأمم ( فارسى )
مونس هر روز بامداد پگاه بنزد او آمده گزارش مىداد كه : سرور من ! ديروز سيصد تن ، يا بيشتر يا كمتر ، از ياران ما جدا شده رفتند ! او بيش از اين پاسخ نمىداد كه : آرى ، به نزد دبير ما مىروند . اگر انديشهء ايشان چنين است ، به چه درد ما مىخورند ؟ اگر يك هزار مرد پا بر جا براى ما بمانند ، كه هر جا بخواهيم بيايند ، به از اين انبوه است كه در روزگار آرامش انگل ما و روز جنگ دشمن ما باشند . ما اينان را در كنار دروازهء فارس و دروازهء ارجان آزمودهايم ! روند كار چنين بود ، تا شمار ياران او به هشتصد مرد پائين آمد . چون بريدى دانست كه برترى درست را به دست آورده است ، ابو القاسم تنوخى دادرس را به ميانجيگرى به نزد ياقوت فرستاد ، كه : من بر پيمان خود استوارم ، من دبير توام و شايستهء اميرى نيم ، گرفتاريها مرا بيچاره كرده است ، سپاهيان خواهان جيرهء خود هستند ، شب و روز ، از ترس ايشان ، من با مرگ دست بگريبانم ! من خواهان گرد آمدن ايشان نبودهام * ، اين پيوند نتيجهء زنجيرهاى پيشامدهاى پى در پى است ، كه كار را بدينجا رسانيده است . اكنون من آمادهام براى افزودن اطمينان تو ، پيوندى خانوادگى با تو ببندم ، دخترم را به همسرى پسر تو ابو العباس احمد بن ياقوت در آورم . پس دادرس ابو القاسم تنوخى بيامد و پيام را رسانيد و عقد همسرى بسته شد و ياقوت همانگاه به شوشتر رفت . سپس يكى از غلامان حجرى سلطان بيامد و پسرش مظفر را همراه يك نامه بياورد كه در آن نوشته بود : پسرت را به تو بخشوديم . در شوشتر ديدار رخ داد و مظفر به پدر پيشنهاد نمود كه براى سپاسگزارى از فرستادن او به پيشگاه سلطان رود و در « دير عاقول » بماند و رخصت در آمدن بخواهد ، اگر اجازت دهد كه آنچه را بايستى تو انجام دهى ، انجام دادهاى ، و « حجريان » به زودى به گرد تو آيند ، و اگر اجازت ندهد ، شايد فرماندهى موصل و « دياربيعه » را به تو دهد و بدانجا شوى و اگر نداد بايد به سوى شام روى . او پيشنهاد پسر را نپذيرفته گفت : بايد بينديشم ! نزد من بمان تا رايزنى كنيم ! پسر نپذيرفت و اجازت خواست تا در « عسكر مكرم » بماند ،