أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

451

تجارب الأمم ( فارسى )

و بريدى پاسخ داد كه كوشش مىكند و خواهد فرستاد ! سپس فشار ياران بر ياقوت افزايش يافت تا آنكه خودش با سيصد مرد به سوى اهواز شد . او شمارهء كمترى از مردان را همراه برد ، تا مبادا بريدى بترسد . او گمان مىكرد به سوى دبير خود مىرود . ابو عبد الله بريدى نيز با تودهء انبوه مردم به پيشواز او شتافت و همهء سپاهيان اهواز را همراه بياورد ، و چون ياقوت را ديد پياده شد و پيش او رفت و ياقوت بر او خم شد ، تا آنجا كه نزديك بود از چارپا پائين آيد ، سپس ياقوت را به خانهء خود برد ، خود به خدمت او ايستاد ، پس از خوراك دستش را بشست ، براى او گلاب و دستمال آورد ، بخور دود كرد . او همهء اين كارها را با دست خود انجام مىداد ، هنوز به گفتگو آغاز نكرده بود كه سر و صدا بلند شد ، سپاهيان جنجال به پا كردند كه : « ياقوت آمده است ! » آنگاه بريدى گفت : * اى امير ؟ تو را به خدا زودتر از اينجا برو ! و گر نه ما هر دو كشته خواهيم شد ! ياقوت همانگاه ، با ترس و لرز ، از يك راه كه با شورشيان روبرو نشود به « عسكر مكرم » بازگشت . پس نامه‌اى از بريدى دريافت كرد كه : سپاهيان در اهواز بر آشفته‌اند . هر گاه شما به شوشتر به روى كه شانزده فرسنگ از اهواز دور است ، بهتر از « عسكر مكرم » خواهد بود ، كه هشت فرسنگ فاصله دارد ، كه دورى از ترس مىكاهد . پنجاه هزار دينار نيز براى ياقوت به كارگزار شوشتر حوالت نمود و ياقوت بدانجا رفت . مونس غلام ياقوت كه دست‌پرورده و مورد اعتماد او بود گفت : اى امير ! بريدى دارد تن ما را بند بند ، از ما جدا مىسازد و ما را مسخره مىكند ، تو فريب او را خورده‌اى ، او گروهى از ياران و فرماندهان ما را به سوى خود كشيده و بخش اندكى از حقوق ما را تضمين كرده است كه آن را نيز نمىپردازد تا بخشى ديگر از مردان ما نيز به او پناهنده شوند و در پايان بر خود ما يورش آورد . نامه‌هائى از « حجريان » براى تو رسيده كه مىگويند پيرى جز تو براى ايشان نمانده است ، اكنون اگر به بغداد شوى ، همهء مردان آنجا ، براى سالمندى تو ، سر فرود مىآورند ، پيشاپيش