أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

443

تجارب الأمم ( فارسى )

در اين هنگام عبد الرحمان [ بن عيسى ] وزير آن دو را گرامى داشته ، ايشان را همراه با ابو جعفر محمد بن قاسم كرخى [ 1 ] و ابو على حسن بن هارون [ 2 ] به پيشگاه راضى بالله مىرسانيد . على بن عيسى نيز همواره با ايشان حضور مىيافت . ابو على بن مقله را به وزير عبد الرحمان سپردند ، كه چند تازيانه به او زد و دستنوشت او را به يك ميليون دينار بگرفت . سپس او را به خصيبى سپردند كه در آنجا شكنجه‌هاى گوناگون بسيار ديد [ 3 ] و

--> [ = ] دار السلطان رفته خواستار جيرهء خود شدند . او گفت : ندارم ! ايشان پيش روى سلطان بر او پريده دستگيرش كردند . سلطان نيز خرسندانه دستور داد ، او را نگاه دارند ولى شكنجه ندهند . مردم خانهء وزير و پسرش را كه بدان چسبيده بود چپاول كرده به آتش كشيدند ، گروهى از دبيرانش را نيز چپاول كردند . از شگفتيها كه در آن روزها شهرت يافت اينكه ، خانهء ابن مقله ، در همچنان روز به آتش كشيده شد كه يك سال پيش از آن ، در همان ماه روز ، به دستور او ، خانهء سليمان بن حسن در « باب محول » به آتش كشيده شده بود . ابن مقله را به خانهء وزير عبد الرحمان بردند كه او را گرامى داشته به « هنكر » و « ماكور » سپرد كه او را نگاه دارند و سليمان بن حسن در پيش آن دو تن از او ، دربارهء پول بازپرسى كند . پس او را در خانهء « نويشرى » نزديك پل نهادند . [ ( 1 - ) ] M : وزير آينده ( خ 5 : 515 ) . [ ( 2 - ) ] از ساجيان و كسى است كه لعن معاويه را بر منبرهاى بغداد آزاد كرد ( خ 5 : 413 ) . [ ( 3 - ) ] در تكمله آرد : ثابت بن سنان [ مورخ ( خ 5 : 564 ) و پزشك ( خ 5 : 547 ) ] گفت : چون براى [ معالجهء ] بيماريش به نزد او [ در زندان ] رفتم ، ديدم برهنه با يك شلوار ، بر يك حصير بر روى يك بوريا افتاده ، سر تا پايش به رنگ بادنجان درآمده است . من گفتم : او نياز به رگ زدن دارد ، خصيبى گفت : او نياز به يك نوبت بازپرسى ديگر دارد ! ! گفتم : اگر رگزنى نشود مىميرد ، و اگر رگش زده شود و باز شكنجه شود ، باز هم مىميرد . پس خصيبى به او نوشت : اگر مىانديشى كه رگزدن تو را آسودگى مىبخشد خيلى اشتباه مىكنى ! سپس دستور داد همين امروز رگش را بزنيد تا نميرد ، هنگامى رگ او را زدند كه فكر مىكرد ، پس از آن يك شكنجه خواهد داشت ، ولى پيشامدى كرد كه خصيبى ناچار شد پنهان شود و شرش از سر ابن مقله كنده شد . پس ابن قرابه آمد و . . . [ M : ن . ك . نظر صاحب تكمله را در اين باره ، در پانوشت خ 5 : 497 ] .