أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
440
تجارب الأمم ( فارسى )
راضى بدر خرشنى را عهدهدار دمشق كرده ، دستور داد بدانجا شود و از نمازگاه به * شهر نيايد . مظفر بن ياقوت ، در همهء اين كشاكشها ، به وزير ، كرنش كنان چنان نشان مىداد كه براى آشتى ميانجيگرى مىكند ، ولى در پشت پرده ، با كمكى كه راضى به او مىكرد نيرومند شده بود و براى براندازى وزير مىكوشيد . در پايان ، بدر خرشنى با حجريان آشتى كرد و بر فرماندهى پليس به جا ماند و از نمازگاه به خانه برگشت . چون اين داستان پايان يافت ، وزير به راضى ، در پنهان پيشنهاد كرد كه خود فرماندهى سپاه و « حجريان » و « ساجيان » را به دست گيرد و براى براندازى محمد بن رايق از
--> [ = ] نمازگاه ] خواهد بود ، پس همگى بيامدند . من كه از آدينهء پيشين آگاه نبودم ، به آدينهء دوم رفتم ، در آنجا اسحاق پسر معتمد [ خليفه م 279 ] را يافتم و با هم به مقصورهء مسجد رفتيم . راضى آمد و بر منبر شده ، بالاى سر ما خطبهاى كوتاه بخواند و پائين آمده براى مردم نماز بگزارد ، در نخستين ركعت « سورهء جمعه » و در ركعت دوم « سورهء سبح اسم » را برخواند و بسيار نيكو خواند و پائين آمده به ميان مردم رفت . من در همانجا به سرودن شعرى در توصيف آن خطبه پرداختم و او يك يادداشت به خط خود براى من فرستاد ، كه در آن چنين آمده بود : خدا نگهدارت باد ، اى محمد ! هنگام خطبه خواندن ، گوشهء چشم من بر تو افتاد كه در كنار اسحاق ، نه دور از من ، نشسته بودى ، پس بدرستى ، راستش را به من بگو ! سخن مرا چگونه يافتى ؟ آيا پرچانگى كردم ، يا كوتاه آمده كمبود داشتم ، يا واژهاى را نادرست به كار بردم ، يا ژستى ناجور داشتم ؟ در اين باره آن گونه با من رفتار نما ، كه در روزگار اميرى من مىنمودى ، براى خليفه بودن من چيزى از اندرز مكاه ! انشاء الله ! من پس از سرودن قصيده در پاسخ يادداشت او چنين نوشتم : امير مؤمنان كه خداوند مدت دولتش را دراز بداراد ، خيلى و الا مقامتر ، و بزرگ انديشهتر ، و پر افتخارتر از آن است كه يك سخنران ، در رسائى سخن به دو برسد ، يا يك گزارشگر آن را گزارش دهد ، مگر به اندازهء توان خود . براى گزارش بيشتر دربارهء خواستن راضى ، اسماعيل بن على خطيبى را ، براى رايزنى دربارهء چگونگى دعا براى خودش ، هنگام پيشنمازى بر مردم در نمازگاه ، ن . ك . ياقوت معجم الادباء 2 : 349 ، چ مأمون 7 : 22 .