أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

322

تجارب الأمم ( فارسى )

در حال جنگ رسيد ، برخى پيشنهاد كرده بودند كه از سوى او جار بزنند : « هر كس يك اسير بياورد ده دينار ، و هر كس يك سر بياورد پنج دينار مىگيرد » و اين ندا داده شد ، سپس يك يادداشت به دست او رسيد و آن را خوانده ، به مفلح و قراريطى آهسته چيزى گفت ، سپس وزير را خواست و درگوشى به او چيزى گفت و او پاسخى گفت كه شنيده نمىشد . پس يادداشتى ديگر رسيد و خوانده شد و اين بار پيامها آشكارا از سرداران مىرسيد كه بلند گفته مىشد و مردم مىشنيدند كه مردان در جنگ مىگويند : « مىخواهيم سرور خود را ببينيم ، تا خود را بر اين سگها بيفكنيم » . * قراريطى و جز او پى در پى روند كار را براى او ساده و آسان جلوه مىدادند و از او مىخواستند برود ، تا آنكه به همراهى مفلح و ديگران به راه افتاد و فضل بن جعفر [ ابن فرات وزير ] جا مانده به سوى رودخانه رفت ، پيش از آنكه مقتدر به ميدان كارزار برسد يارانش پراكنده شده گريختند ، آخرين كس كه ايستاد و جنگيد ، محمد بن ياقوت بود ، احمد بن كيغلغ نيز با گروهى از سرداران اسير شدند . در اين هنگام على بن يلبق ، در بيابان نرسيده به ميدان جنگ ، مقتدر را ديده با جنگ افزار پياده شده گفت : اى سرور من ، امير مؤمنان ! پس بر زمين و زانوى او بوسه زد . در اين هنگام بربرهاى مونس ريخته مقتدر را در ميان گرفتند ، يكى از ايشان از پشت ضربتى بر او زد كه بر زمين افتاد فرياد زد : واى بر شما ! من خليفه هستم . آن بربرى گفت : من نيز خواهان تو هستم ! او را خوابانيده با شمشير سر او را ببريد [ 1 ] .

--> [ ( 1 - ) ] در تاريخ اسلام ابن قايماز ذهبى ، از صولى چنين نقل كند : گويند ، آن بربرى كه مقتدر را كشت ، غلام يلبق ، پهلوانى دلير بود ، كه مردم را از شيرين‌كاريهاى خود در شمشير بازى و نيزه زنى و سوار كارى به شگفت مىآورد . او دشنه‌اى بر مقتدر زد كه از پشت او در آمد ، و چون مردم فرياد برآوردند ، او به سوى دار الخلافه بتاخت ، تا قاهر را بياورد ، در اين ميان يك بار خار ، راه بر او بگرفت ، او بار خار را نيز به جلو مىراند تا به يك تون گرمابه رسيد و سگها بر او تاختند ، تا از اسب بيفتاد و بمرد ، و مردم لاشهء او را با همان خارها سوزانيدند .